از دوستان عزیزم می خوام که به سایت کاپیتان هوشنگ شهبازی برند و سهم کوچکی داشته باشند .هر چند که دستمان از همه چیز کوتاه است اما هنوز کارهای کوچکی می توانیم انجام بدهیم برای بزرگ شدن.
http://capt-shahbazi.com//
از دوستان عزیزم می خوام که به سایت کاپیتان هوشنگ شهبازی برند و سهم کوچکی داشته باشند .هر چند که دستمان از همه چیز کوتاه است اما هنوز کارهای کوچکی می توانیم انجام بدهیم برای بزرگ شدن.
http://capt-shahbazi.com//
وقتی تو چتری بر روی سرم هستی ..........................
آرام می نشینم تا باران تقدیر بر سرم ببارد.............
من ماهی ام نهنگم عمانم آرزوست.
زمانی این وازه ها طنین باریدن باران بودند بر حوض کوچک من.
کاش اما روزی بیاید که دفترم را به دریا بشویم ,زیرا خاموشی زبان ماهیان است.
این که مدام به سینه ات می کوبد قلب نیست,ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش می دهد
و بوی دریا هوائی اش کرده است.
قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس .
اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!
آدم ها,ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه.
اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد,تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟
و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود
و آدم قانع.
این ماهی کوچک ,اما بزرگ خواهد شد و این تنگ,تنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید "
"برگرفته شده از کتاب درون سینه ات نهنگی می تپد.خانم عرفان نظر اهاری"
قلب من ماهی کوچکی بود که نهنگ شده است در اشتیاق اقیانوس....
بی قرار و سر کش
ای کاش خدا باور کند.
در این لحظه و واحه آرامم. و آرامش یک عمر در درون سلولهایم جاریست و من به
آرامش کویر در زیر نور ماه و ستارگانم
به آرامش قطرات باران بر پوست لطیف گلبرگ ها
و به آرامش یک خواب سبک تابستانی در زیر شاخه های رقصان بید در سایه و روشن ظهر
و من آرامم , به آرامش آغوش نرم خداوند و تقدیر و دستهای پر نور و نامرئی که مرا در
بر گفته است.
در بیست و چهارمین ماه از انتظار .....
از همه دوستان عزیزم عذر خواهی می کنم یه چند روزی نتونستم بهتون سر بزنم .
امروز روز سوم زانویه هست و سه روز از شروع سال نو میلادی می گذره .هر چند همه ماها آریائی هستیم و عیددوست داشتنی ما که نوید رویش و بالش هست و هممون باهاش خاطرات زیبائی رو از کودکی تا به حال داشتیم چند صباح دیگه می رسه اما همه ما بچه های مهاجر هر گوشه دنیا یه جورائی سرنوشتمون با این اعداد و ارقام انگلیسی .با این روزها و ماهها و سال های تقویم میلادی گره خورده و عجین شده .به قول دوست عزیزم محبوبه جون ما هم کم کم دوتا سال نو داریم پیدا می کنیم .
می خوام بگم که چه عیب داره.بذار ما هم بهانه های بیشتری داشته باشیم برای شاد بودن.برای تغییر و تحول .برای عوض شدن و نو شدن و همین طور برای ابراز دوستی ها و مهربونی ها و برای محکمتر کردن تعلقات و روابط خالصانه و دوستانه و برای کنار هم بودن .
می خوام از تک تک دوستان وبلاگی عزیزم اسم ببرم و هر چند با تاخیر این سال نو رو بهشون تبریک بگم.بهشون بگم که از ته دلم بهترین لحظه ها و ساعات رو واسشون آروز دارم .و تجربه بودن و سر کردن دقایق هر چند سخت اما شیرین ,به شیرینی خواستن و تلاش کردن و تحمل کردن و رسیدن رو در این شروع سال نو واسشون می خوام و تمنا دارم.
دوستان عزیز و گرامی من رینای عزیزم ,جناب اقا حمید امریکائی , محبوبه گلم, مانای مهربانم, کیت خوبم, فیروزه جان, باران دوست داشتنی , فریبای عزیز, ستاره همیشه فعال و مثبت, لیلا ولیای عزیز, مصی عزیزم, گلنار مهربانم و همین طور جلیله عزیزم که مدتهاست هیچ خبری ازت ندارم و لیای عزیز (سلین و مونترال)که هر روز بهت سر می زنم شاید ادرست درست شده باشه, رعنای عزیزم که چقدر خوشحال شدم که بلاخره پرونده ات به جریان افتاده و خیلی شوکه شدم از ذوق, جناب سند باد صبور و مقاوم , اقا محسن کانادائی و تمامی دوستانی که بهتون سر می زنم و در این لحظه ازتون اسم نبردم و شاید فراموش کردم اسمتونو ببرم .برای تمامی شما عزیزان اول از همه صحت وسلامتی , یک دنیا عشق و آرامش و رضایت خاطر رو آرزو دارم در هر کجای این گوی زمین که هستید .از خداوند می خوام که دل همه اتون رو شاد کنه و بهترین هدیه هائی که روی بر گه های سفید و پاک دلتون نوشتید و به دست فرشته ها سپردید تا به دستهای مهربان و قادر خداوند برسونند رو معجزه آسا به دستتون برسونه.
می خوام که همیشه شاد و سر بلند باشید , همیشه محکم و مقاوم باشید و در سختی ها خدا رو فراموش نکنید .می خوام که سرتون پر باشه از افکار موفقیت و پیشرفت و دلتون پر باشه از رویا و آرزوهای زیبا و قدمهاتون محکم باشه و استوار و پشتتون هرگز نلرزه برای رسیدن به خواسته هاتون .می خوام که بدونید آرامش و زیبائی و موفقیت و خوب بودن و خوبی کردن حق ماست و ماها هم می تونیم فرشته باشیم و زیبا زندگی کنیم روی همین کره گرد و کوچک خاکی با مشگلات فراوان و شیطانک های بد جنسی که همواره برای آزار ما نقشه می کشند و بدونید که این ما هستیم که انتخاب می کنیم که چگونه بزیئیم و بدونید که افسار زندگی همیشه در دستان کوچک اما قوی و با اراده ماهاست .می خوام که بدونید همونطور که در سختی ها, دوران انتظار و ناملایمات مهاجرت با هم بودیم , به همدیگه امید دادیم و در مواقع یاس و ناامیدی و کم اوردن ها همدیگه رو حمایت کردیم و تلاش کردیم حتی با یک جمله به همدیگه ارامش و امید بدیم به یاری خدا باز هم می تونیم در این راه دوست همدیگر و مشوق همدیگه باشیم .بدون هیچ چشم داشتی, بدون کوچکترین حسادتی و بدون کمترین نکته سنجی و ریزبینی و سطحی نگری.و اینو بدونیم که هرکسی تقدیر و سر نوشت خودش رو داره و هیچ کسی نمی تونه جای دیگری رو در لایتناهی حیات و بی انتهائی کائنات اشغال کنه.
وطن و یا غربت مفاهیمی هستند که ماها می سازیم و تعریف می کنیم همانند مرزها و دیوارها . اینها ایدئولوزی های دست ساز ما انسانها هستند.سفیدو سیاه, خودی وبیگانه , آشنا و غریبه ,دور و نزدیک ,مهم قلب های ما و نگراش ماست چه در این بازار مکاره زندگی در وطن و چه در فراسوی مرزهای شیشه ای که بارها گفته ام , ما هم می توانیم انسان باشیم .می توانیم خوب باشیم , می توانیم مهربان باشیم , می توانیم فرشته باشیم و می توانیم از باهم بودنمان لذت ببریم و در کنار هم انسان وار و انسانگونه به آرامش برسیم .مهم در این است که خودمان بخواهیم و برایش تلاش کنیم و در جهت خودسازی و تزکیه نفس و روحمان دمی دریغ نورزیم. وسعت دیدگاه ما تا سر دیوار همسایه نیست تا انتهای افق هست تا آخر خورشید گرم و تا بی نهایت آسمان آبی .تا فراسوی ابرها جائی در نزدیکی خداست .بیائید با هم پیمان ببندیم که در هر کجا که هستیم اثبات کنیم ما هم می توانیم خوب باشیم .
هیچ کدام از دم دیگر خود خبر نداریم .همه امیدوار هستیم به آینده .و به سال جدید و به تغییرات اما نمی دانیم که زندگی چه بازی برای ما در نظر گرفته؟ با سال جدید هیچ چیز عوض نمی شود نه گرما و حرارت خورشید و نه نور فریبنده ماه و نه چرخش زمین به دور سیاره ها و نه تمامی مشگلات و دغدغه های زندگی بشری . امادر درون ما شاید و یا بهتر بگویم حتما تغییرات بزرگی می شود رخ داد.زندگی امروزی هر کدام ما را به نوعی درگیر نموده احتیاجی نیست که همیشه و همه جا خود را وقف دوستان نمائیم اما برای دقایقی کوتاه هم که شده برای همدیگر بهترین ها باشیم.احتیاجی نیست که از همدیگر فرار کنیم بیائید تا در کنار همدیگر زندگی کنیم چه در اینجا و چه در غریت .هر کداممان سهم کوچکی داریم از زندگی .هر کداممان سهم بزرگی داریم از انسانیت بیائید آنرا در همه مواقع و احوال و در هر کجا که هستیم به نحو احسنت و کامل به جا آوریم.
پس پیش به سوی بهترین ها.......
احساس تنهائی عجیبی می کنم.انگار که در دورترین نقطه دنیا در تاریکی و عزلت مرگباری حبس شده ام هیچ دوستی .هیچ همدمی .هیچ هم صحبتی . زمانی به داشتن بهترین دوستان شهره بودم .همیشه با غرور و افتخار به خودم می بالیدم که خداوند مهربان دوستان گل و خوبی رو به من داده.اما الان در این برهه از زندگیم تنهائی رو با تمام وجود و با گوشت و پوست و خون حس می کنم.
مدتهاست که با کسی حرف نزدم و هیچ درد دلی نکردم .به غیر از خودم وخدای مهربانم که اونم به تازگی دوست خوبی برام نبوده.چون فقط و فقط گوش می ده گاهی با خودم می پرسم اصلا هستش ؟منو می بینه ؟منو می شنوه؟
گاهی مواقع انسانها به یک جفت گوش شنوا و قابل اطمینان احتیاج دارند .یک جفت گوش مطمئن که تو بشینی و از تمام دلت و غصه ات براشون حرف بزنی ولی اکثر مواقع هم احتیاج داری که کسی باشه یکی باشه که مهربانانه به حرفات گوش بده .بذاره با خیال راحت اروم اروم گریه کنی .تو رو در بغل بگیره و با حرفای قشنگش بهت آمید وارزو بده و شارجت کنه واسه ادامه راه.
و من اکنون هیچ کسی رو ندارم.سالیان سال سعی کردم که یک جفت گوش باشم .گوشهای مطمئن و یک زبان باشم زبانی محکم و قفل برای دوستان و گرم و مهربان و خیر خواهانه برای مشگلاتشون.
همیشه تمام سعیم همین بوده که به دوستانم عشق و محبت بدم و هر جوری که بتونم کمکشون کنم و راهنمائیشون کنم.راه را بهشون نشون بدم و یاریشون کنم تا غم هاشون رو فراموش کنند و زیبائی های دنیا و زندگیشون رو ببینند.
مدتهاست که احساس می کنم چقدر از همه دور شدم.چقدر تنهام.چقدر آدمها عوض شدند .چقدر همه غیر قابل اعتماد هستند.چقدر همه مشتاقند تا تمامی مسائل زندگیتو تفتیش کنند و پشت پائی بهت بزنند و برند برای گزافه گوئی .
همه ماها دوستانی داریم که قابل اعتماد هستند.تمامی خصوصیات واخلاقیات ما رو می شناسند .گاها با ما بزرگ شدند و در شادی و سختی در کنار ما بودند همانطورکه ما باهاشون بودیم.اسراری از ما و زندگیمون می دونند که پدر و مادر و خانواده ها مون از اونها بی خبرند.وقتی از دست خانواده هامون ناراحت می شیم.وقتی فکر می کنیم کسی ما رو درک نمی کنه و نمی فهمه .وقتی از کسی ضربه ای می خوریم وقتی از اطرافیانمون بدی و ظلم می بینیم واسه اونها درددل می کنیم و سبک می شیم.این اونها هستند که بهشون پناه می بریم و سفره دلمون رو پیششون پهن می کنیم و خالی می شیم.وقتی که خیلی شادیم و خوشحالیم.وقتی که موفقیتی رو کسب می کنیم .وقتی که چیزی رو می خریم هر چند کوچک .وقتی به سفری می ریم هر چند خیلی دور دوباره بر می گریم پیششون و شادیهامون رو و داشته هامون رو باهاشون شریک می شیم.
وقتی که در گذر زندگی و بزرگ شدن وتجربه اندوختن بودم همیشه فکر می کردم از دوست خوب آدم هیچ وقت ضربه نمی خوره.همیشه با خودم می گفتم خدایا شکرت که دوستان خوبی هستند توی زندگی که می شه بهشون اعتماد کرد .می شه روشون حساب کرد و سختی ها رو و شادی ها رو در کنار اونها و با اونها گذروند.
به همین دلیل خودم هم همیشه سعی کردم دوست خوبی باشم.درک کنم.بفهمم.قضاوتم بیجا نباشه و همیشه مایه تسکین و آرامش دوستانم باشم.اما به تازگی دلم خیلی شکسته آروم آروم مدتیه که فهمیدم هیچ دوستی ندارم.و این ادراک سختترین چیزیه که بهش رسیدم .مثل تمام تجربه های سختی که به تازگی و در گذر مهاجرت پیدا کردم.حقیقت تلخ دیگه ای که دلمو خیلی سوزونده وشکونده.
نمی خوام از دوستای گلم گله کنم.هنوز تمامی دوستانم رو دوست دارم چون هر کدومشون رو سالهاست که می شناسم و بهشون فکر کردم و دوستشون داشتم روز ها و لحظات تکرار نا پذیری ر وباهاشون بودم و داشتم .اما دیگه می ترسم بهشون اعتماد کنم و این احساس وحشتناکیه که دارم و حقیقت تلخیه.
زندگی خیلی بد و نامرده.اونقدر مشگلات در سرزمینی که من دارم زندگی می کنم زیاده که روی همه چیز تاثیر گذاشته.تاثیر بسیار بد و چندش آور و گاها وحشت انگیز .
انسانیت .شعور . مهربانی برای همیشه رفته و در واقع تحت تاثیر مسائلی مثل منافع شخصی و پول و راحت طلبی و بد جنسگی و بد ذاتی قرار گرفته.
((شاید کسی از دوستان بیاد وبگه داری منفی نگاه می کنی و همه جا همین رنگه اما من فقط تجربه زندگی در سرزمین مادریم رو دارم و دانش و اطلاعاتم از جاهای دیگه بر مبنای چندین سفر توریستی و تفریحی و گفته های متضاد و ضدو نقیص دوستان هست پس نمی تونم در مورد جاهای دیگه نظری داشته باشم))
همیشه از بزرگتر ها می شنیدم که چقد زندگی بد و نامرده .چقدر آدمها زود عوض می شند و خودشونو می بازند.نمی شه به هیچ کس اعتماد کرد .با خودم می گفتم نه.واسه من اینطور نیست.من اجازه نمی دم که اینطور بشه.اما حالا می بینم که یک سری موارد از اختیار و اراده ماها خارجه و در حد توان ما نیست
ضر به های زیادی توی زندگیم خوردم از خانواده .از فامیل .از دوست .از همسایه واز همکار همه به خاطر ساده بودنم و داشتن قلبی رئوف و رقیق بوده .به خاطر اینکه ذره ای بدجنسگی در وجودم نیست و همیشه فکر می کنم همه مثل خودم یکرو و صادق هستند.بار ها بعد از ضربه کمر شکن .بلند می شدم و به خودم قول می دادم بیشتر چشم بگشایم و محتاط تر قدم بردارم .اما انگار بیشتر طلسم می شوم.گوئی این احتیاط بیش از اندازه در تلاش برای ضربه نا پذیر شدن حساس ترم نموده.باز هم کم می اورم . باز هم می شکنم.
شناختن افراد برایم سخت و دشوار شده.حتی از سایه خودم هم می ترسم.حتی در آئینه هم با خودم درد دل نمی کنم .گوئی می ترسم از عالم غیب ضر به ای بر پس سرم فرود آید.
گاهی از خودم بدم می اید اینکه چقدر باید با روزگار عوض شوی و به رنگ آن در آئی هر چند که نهایتا نمی توانیم اصل و ذات خود را عوض کنیم.چون نمی خواهیم به پای بدی و بد نهادی دیگران برسیم.
دچار ترس و وحشت عجیبی شدم وفوبیای انسان گریزانه ای پیدا کرده ام به همه چیز و همه کس.در پس هر حرف و سخنی اعتماد و حس دوستانه ای را نمی یابم.چقدر روابط دستخوش تغییرات زشت و چندش اوری شده .به راستی دنیا همیشه رو به زوال و بدی بوده و یا هم اکنون برای ما مردم این نقطه از دنیا اینگونه است و یا اینکه اینها خاصیت و ارمغان بزرگ شدن است ؟شاید هم پرده های حقیقت تلخ دنیوی است که از روی چشمان ساده لوح و زود انگار ما به کناری کشیده می شود.
هر لبخندی به نشانه دوستی فقظ تزویری است برای نزدیک شدن به تو .استنتاق تمامی اخلاقیات و مسائل ریز و درشت زندگیت.داشته ها و نداشته هایت.حلاجی تمامی رفتار ها و منش های زندگیت خواسته یا نا خواسته .تحمیل شده و یا نا شده.سو استفاده محض از تو .اندکی به بازیچه گرفتنت و بعد رها کردنت بی ادبانه و نا محترمانه.رها کردنی که با فرق سر به زمین سخت و صفت سیمانی بر می خوری و سرت و دلت هزاران هزار تکه می شود, بعد ها بند خورده و دردناک .مثل جای زخمی که برای همیشه باقی خواهد ماند و خاطره تلخ و دردناکش.
از دوستانم گله دارم.به اندازه دنیا و چقدر خوشحالم که هیچ کدام وبم را نمی خوانند و باز خوشحالم که به این قسمت زندگیم هرگز پا نگذاشتند.شاید این هم نوعی بدجنسگی من بوده و یا شاید هم دورنگری و عقلانیتم را در گذر اعتماد های بی جا نشان می دهد.
هر چه که هست ناراحتم.از خودم.از دوستانم و از این تفکرات مالیخولیائی پیش آمده.
من حتی بیشتر از پدر و مادرم به آنها اعتماد داشته ام چون عده ای معدود هستند و انتخاب شده با دقت .دوستانی که بیشتر از بیست سال است که آنها را می شناسم و هم اکنون در یافته ام که چقدر تغییر نموده اند.شاید هم من عوض شده ام و یا شاید آنها همینگونه بوده اند این من بودم که به طرز سادگی وصف ناپذیری به آنها ایمان داشته ام .
نمی دانم .نمی دانم.گاهی با خود می گویم شاید مسائل پیش آمده در زندگیم باعث شده که به این دیدگاه برسم .شاید خسته ام .شاید یک تغییر بزرگ همه چیز را خوب کند.اما وقتی به دوستی که ده سال است که می شناسیش وبا همه وجود دوستش داری .شبها در پس پهنان و تاریک خلوتت برایش اشگ می ریزی و دعا می کنی .پیش همه از معرفتش و از فهمش و از کمالاتش و از صبوریش در مصائب داد سخن در می دهی با افتخار .زنگ می زنی و بعد دقیقه ها متوجه می شوی که فقط سوال پیچت کرده تا تمامی ابهاماتش در مورد تو و همسرت و کارت و زندگیت و رفتنت و نرفتنت و خانواده ات بر طرف شود و وقتی به خودت می آئی که می بینی چقدر ابلهانه همچون بیماری در برابر دکتر تمامی سوالاتش و یا بهتر بگویم استنتاقاتش را بی ریا و دقیق ودرست پاسخ گقته ای و از همه وحشتناکتر که او با زیرکی و مهارت خاصی حتا در جواب سوالی که خیر خواهانه از او پرسیده ای که ایا امتحان ایلتست را ثبت نام کردی یا نه حتی یک آری و یا نه به تو نگفته؟ چه حسی پیدا می کنی ؟
گوئی این من نبودم که با دلسوزی تماس گرفته بودم در یک فرصت مناسب و وقت گذاشته بودم تا او را کاملا و بدون نقص در مورد امتحان و نحوه بر گذاری آزمون .منابع و کتابها وغیره وغیره راهنمائی کنم.
برای آنی به خودم آمدم چقدر احساس حماقت بهم دست داده بود .دقیقه ها بود که من همچون متهمی به او جواب می دادم و وقتی خوب فکر کردم به من هیچ حرفی نزده بود .حتی چندین بار گفته بود دلم نمی خواهد در این مورد حرفی بزنم!!!
هرگز آدم فضولی نبودم.هیچ وقت از کسی در مورد زندگیش سوال نکردم و کنجکاوی نکرده ام در مورد مسائل هیچ کسی .اما مثلا دوستی که تمام مسائل زندگیت را می دونه و باهات تماس داره.از وقتی تو واسه رفتن اقدام کردی اونم این تصمیم رو گرفته و برای رفتن ازت کمک می گیره و از شما مشاوره می گیره ازش نمی پرسی کارات تا کجا پیش رفته؟زبانت رو چیکار کردی ؟و یا غیره؟
یه دوستی دارم نزدیک بیست و اندی سال هست که باهم هستیم به قول مادرهامون سرمون از همدیگه جداست.از دبستان تا دانشگاه.تا ازدواج تا بچه داری و تا به امروز با هم و برای همدیگه بودیم.وقتی مصاحبه قبول شدم اولین نفری بود که بهش خبر دادم انتظار داشتم داد بکشه .خوشحال بشه و شادی کنه.احساس می کردم آب سرد و یخی رو که روی سرش ریخته شده دارم از پس تلفن می بینم.به آرامی و با حالت بدی گفت .می دونستم.همیشه می دونستم تو می رییییییییییییییییییییییییییییییییی.
بعد مدتها گذشت هر روز تلفن پشت تلفن .کی می رید؟چه طوری می رید؟مگه چقدر پول دارید؟شوهرت می تونه بره؟از همون اول موافق بود ؟اونجا چیکار می کنید؟پول خونه دارید؟درس چیکار می کنید ؟زبانتون مگه چقدر خوبه که موفق بشید؟ و هزاران سوال دیگه که با تمام وجود می تونستم بفهمم با چه منظوری می شه و اینکه آخر هر سوالی مدام تکرار می کرد ناراحت نشی ها به خدا دوستانه و از روی خیر خواهی و دلسوزی واستون نگرانم.
وقتی پروسمون عجیب و غیر قابل باور طولانی شد و من ساده زنگ می زدم و درد دل می کردم با خوشحالی سعی می کرد منو اروم کنه که حالا اگه هم رفتنتون نشد عیب نداره.همینجا بچه دار می شی و غیره ......
اونوقت ها هم می فهمیدم حالشو اما زود به خود مهیب می زدم خجالت بکش تو چه دوست بدی هستی از روی منظور این حرفها رو بهت نمی زنه.افسوس که من چقدر ساده بودم......................
دیگه توی هشت ماه به بعد هر روز زنگ می زد که چی شده؟راستشو بگو نکنه کارت نشده به من نمی گی حالا می رفتید اونور هم همینطور بود .اصلا صبر کنید تا ما هم باتون بیایم و هزاران نظر ضد و نقیص و نا دوستانه و از روی عدم درک و اگاهی که همیشه نیشتری بود به قلبم.
تا عید امسال که دیوانه ام کرده بود از استنتاق و سوالات درد اور .عید بهش گفتم که منصرف شدیم.با خوشحالی گفت بهتر.من خیلی وقت بود می خواستم بهت بگم .می گفتم یه وقت فکر می گنی من بهت حسادت کردم.اونجا هیچ خبری نیست.زندگیتو نابود می کردی همین جا بچه دار شو و بعد ها با هم می ریم؟؟؟
در تمام این بیست و دو ماه این دوست عزیزم هر روز به من زنگ زدم و منو ویران کرد و عوض دادن امید و آرامش ناراحتم کرد و افکار منو پریشان ساخت .جالبه که در این چند سالی که ما زندگیمون رو نابود کردیم در انتظار و جوانیمون رو حراج کردیم .درسشو خوند.سه تا خونه بزرگ و فوق العاده شیک خریدند .بهترین ویلا در بهترین جای شمال .دو تا ماشین لوکس .بهترین خرجها و مهمانی ها و بهترین تفریحات برای خودش و بچه اش .من همه رو دیدم و واقعا از صمیم قلب خوشحال شدم وتبریک گفتم و همیاریشون کرده و در سختی های بسیار زندگی پیچیده اش پا به پا همراهمش بودم وبهش امید دادم و مشاوره دادم.از گریه های نیمه شبانه اش بگیر تا بچه داریش .تا درس خوندنش .تا مشگلات عاطفیش .همه جا از من نظر می گرفت حتی تا اسم کافی شاپ شوهرش و اید ه های من واسه تبلیغات و پیشرفت کافی شاپ.
حالا می بینم هر وقت داغونه به من زنگ می زنه .گریه می کنه.اروم می شه .مشاور ه می شه .راه حل پیدا می کنه شاید هم پیدا نکنه و می ره .مدتها نیستش تا بفهمم سفری بوده و یا داره مبلمان ویلاشو عوض می کنه ویا از این دست مسائل و دوباره وقتی غم داره و ناراحته من هستم .همیشه هستم.
نمی خوام تک تک ناراحتی های دوستامو که دارند جلوی چشم و در پس پرد ه ذهنم رزه می رند اینجا بنویسم .حقایقی هستند که باید مدتها در مورد ش حرف زد.توی این بیست و دو ماه انتظار با همه مشگلات و سختی ها و با همه دردناک بودنش وقتی به عقب بر می گردم میبینم تمامی دوستان خوبم فقط آزارم دادند سوالات بی جا و غرض ورزانه پرسیدن و ناراحتم کردند و باری بر دوشم گذاشتند.
همه اوشون با اطلاعات نادرست وغلط نگران و ناراحتم کردند و تمامشون سعی کردند بهم نشون بدهند بیشتر از من که چندین ساله در گیر این مساله هستم اطلاعات دارند و حالیشون هست .یه عده ای اشون سعی کردند نشون بدن که رفتن کار خوبی نیست و نا امیدم کردند .یه عده ای با آه و حسرت عجیبی دردناک گفتند خوش به حالت یه عده ای گفتند منم دوست دارم برم یه عده ای فقط موزیانه نگاهم کردند و خلاصه واکنش ها متفاوت بود اما از جنس دوستانه نمی دونم؟؟؟
می ترسم .از همه می ترسم .از سایه خودم می ترسم .از افکار و خیالات خودم نیز هم.می ترسم به دوستی بگم که کم آوردم .می ترسم که بگم هنوز منتظرم.می ترسم که بگم ناراحتم.می ترسم که بگم دیگه سر کار نمی رم.می ترسم بگم که هنوز بلاتکلیفم .می ترسم که بگم درس نمی خونم .می ترسم که بگم دیگه نمی تونم حتی یک کلمه زبان بخونم .می ترسم که حرف بزنم.می ترسم که زندگی کنم.می ترسم که خودم باشم .می ترسم .می ترسم .می ترسم
یاد شعر شک می کنم خانم گوگوش افتادم .مصداق کامل حال منه.
دیگه هیچ کس نیست .کسی که راحت سرت رو روی شو نه هاش بگذاری و اروم اروم گریه کنی .اروم اروم درد دل کنی و اون حرفاتو بشنوه و بهت دلداری بده.بهت بگه من باهاتم. من درکت می کنم .من می فهممت .کسی که بهت بگه دیگه داره تموم می شه .تو می تونی .تو بهترینی .تو موفق می شی .کسی که بهت بگه من مطمئنم که به همه خواسته ات می رسی .کسی که بهت بگه من واست دعا می کنم .من نگرانتم.
کسی که بهت بگه پا شو لباساتو تنت کن تا با هم بریم بیرون .بریم انقلاب.بریم کنار رودخونه بشینیم و بعدش هم یه پیتزا توی پیتزا خلیج بخوریم و تا ته دنیا رو با هم رویا بافی کنیم .قصه بگیم و خنده رو هزاران هزار تکه کنیم.
دیگه هیچ کس نیست.هیچ کس .
و من چقدر تنهام و تنهام و تنهام.
از زمان کودکیم خوب به یاد دارم که عاشق رفتن بوده ام.البته رفتنی که به رسیدن منتهی شود.همیشه در رویاهایم به آن پرداخته ام تا من اکنون.
هزاران دلیل و برهان منطقی و احساسی که در ذهنم غوطه ورند برای رفتن. برای جاری بودن برای رسیدن ,همیشه همانند زنگوله های سپیدارها در گوشم زنگ می زنند و در افکارم و در ذهنم.
به آن اعتقاد داشته ام و البته گاهی تعصب. به افکارم به اعتقاداتم و به خواسته های ساخته و پرداخته شده در گذر عمرم مبنی بر فکر و تعقل و اندیشه و تحقیق و همینطور ناکامی ها و محرومیت های همیشگی .
به آن همیشه اندیشیده ام در تمامی لحظات زندگیم. در غم و تنهائی و در شادی و آرامش . این افکار و خواسته ها با من بزرگ شده اند و در کنار من بالیده اند. گاهی کمرنگ شده اند و گاهی پر رنگ به اندازه وسعت تمامی لحظات زندگیم ازکودکی تا جوانی ام. اما هرگز نابود نشده اند و هرگزاعتقادم را به صحت آنها نباخته ام. هنوز هم ایمان دارم به آنها از جنس همان ایمان به طلوع همیشگی خورشید و غروب زیبایش.
هر چه بزرگتر شده ام ادراکم از زمان و مکان تغییر یافته حتی از خودم اما این برهانها و این دلایل همیشگی محکمتر و پر ریشه تر شده اند برایم هر چند دست یافتن به رویای کودکیم دورتر و سختتر و دست نیافتنی تر به نظر می رسد. در عین در بطن ماجرا بودنم .خیلی دور .......خیلی نزدیک.....
هم اکنون در این لحظه از زمان و در این مکانی که در آن می زیم تمامی دستخوش تغییرات شده اند اما هنوز هستند محکم و پا بر جا و محکم و پا برجا باقی خواهند مانند.
به راستی چیست این آدمی ؟
به راستی چه می تواند باشد این رویای دست یافتنی کمی دشوار که تمامی ماها در آن شناوریم به اندازه یک عمر و عده ای نیز به سرعت باد ویا چشم بر هم زدنی ؟
در پشت این دیوارهای شیشه ای و زیبا چیست؟
چیست در آن زیبائی دست نایافتنی به ظاهرغریبه با ما . آن سحر عجیب که درگیر آنیم در دوطرف این دیواربزرگ ؟
گاهی راضی و گاها ناراضی با تمامی باختن های دردناک و دور شدنهای جانگداز و تنهائی ها و غربت و از سوئی آرامشی که در پی یافتنش سختی کشیدیم و موفقیتی که هرگز زمانش را به نام ما قرعه نزدند و فرصتش را از ما می ربایند!
مردم سرزمین من همیشه در حال نزاع و نبرد بوده اند با شر و بدی . همیشه نیروهای خیر و نیکی بوده اند و همیشه افسار گسیختگی های بسیار. مردم سرزمینم همیشه در حال دست یافتن به قله های بسیاری بوده اند . قله های تمدن و فرهنگ. قله های معرفت ومعنویت و قله های ایمان و دینداری قله های اخلاقیات و هزاران قله باید و نباید. ما در ایدئولوزی به دنیا امده ایم و در ایدئولوزی می زییم . اما به راستی در این زمان ما در کجای این قله ها ایستاده ایم؟ ما به چه دست یافتیم و چه را از دست داده ایم ؟
به تازگی دستخوش احساسات وافکار عجیب والبته بزرگی شده ام. فکر می کنم تازه زندگی کردن را آموخته ام و چه بهتر بگویم زندگی کردن در حال را ,در لجظه را ,در واحه ,باید بگویم درست زندگی کردن را به تازگی فراگرفته ام از خود زندگی.
با خود می اندیشم به راستی کدامین یک از ما از کودکی درست زیستن را آ موخته ایم در کنار خانواده های مهربانمان و یا از تمامی معلمان زحمت کشی که فقط به ما آموختند نماز چیست و وضو چگونه است وتمام هم وغمشان در ساعات اذان مدرسه ختم می شد که چه کسی نماز خواند و که نخواند.
فقط آموختیم که با ادب باشیم و مثال معروف ادب از که اموختی از بی ادبان لقمان حکیم .
آموختیم که بیاموزیم و یاد گرفتیم که بدانیم که دانستن زیباست ودور بودن از جهل . از کودکی به ما آموختند که علم بهتر است و ثروت که چقدر نازیباست و نکوهیده و فهمیدیم که قارون با ثروت بیشمارش درکام تلی خاک گرقتار آمد و نوابغ ما که در زیر نور چراغ نفتی رنج و مشقت آموختن کشیدند. از کودکی آموختیم اما چه را؟
آموختیم که با نامحرم حرف نزنیم. آموختیم که با جنس مخالف هیچ گونه ارتباطی نداشته باشیم. آموختیم که اگر دختریم زشت و منع است بازی کردن کودکانه برای دختران و چه بدتر که با پسرها و اگر پسریم چه زشت است گریه کردن در شکست احساس و چه نازیباست اهمیت و توجه به جنس لطیف. گوئی احترام به دختران و زنان از بزرگترین گناهان قرن بود. آموختیم که موهایمان بیرون نباشد و به هیچ جنس مخالفی فکر نکنیم . آموختیم که درس بخوانیم و کارنامه درخشانی از بیست داشته باشیم و آموختیم وآموختیم وآموختیم . اما زندگی کردن را چه؟ اما زندگی کردن را چه گونه؟به راستی چه کسی به ما آموخت؟
بزرگ شدن , بالیدن و پرورش در کانون خانواده محترم و فهمیده بزرگترین نعمتی است که خیلی از ما داشته ایم وخوشبختانه من نیز هم. در تربیت درست و اصولی و دین مدار پدران ومادران ما هیچ شکی نیست که هر چه داریم از روشنفکری و فهمیدگی ولو به اندازه ذره ای ناچیز, از تصدق فهم وتلاش و درک درست آنهاست تا به اینجا . اما آموختن زیستن در قالبی زیبا و در نهایت مفهوم کلمه چیز دشواریست که اکثر پدرها و مادرهای زحمت کش و مهربان ما نیز هنوز نیاموخته اند. آنها زندگی با شرف و درست را زیستند اما فرصتی نداشتند برای زیستن در حال و در بطن لحظه ها و لذت بردن از زندگی. زیرا ما همه آموخته ایم که لذت بردن چیزبدی است و نهی است.گوئی لذت بردن برای ما منافی تمامی اصول وقواعد دینی سنگین و پیچیده ایست که هرگز نفهمیدیم چه به صلاح ماست و چه نیست. اما هرگز نیاموختیم که چگونه درست و زیبا لذت ببریم از روزهایمان ,از زندگیمان , از داشته هایمان و از توانای هایمان و دارائیمان.
و چه گونه ما نیز گم شدیم در زیر خروارهای ایدئولوزی و بایدها و نبایدها وفرصتی نیافتیم تا در کنار شکار لحظه ها برای دست یافتن به موفقیت و خوشبختی که چقدر به ما گوشزد کردند برای داشتنش زندگی کنیم ,به معنای واقعی کلمه و در عین سادگی .و به راستی درست زیستن چه گونه است ؟
به راستی زیستن در لحظه های ناب و بکر زندگی چیست و چگونه است که می توان لذت برد حتی در عین فقر و یا آرام بود حتی در زیر گوش سختی ها و ناملایمات؟
در اینکه ما در یک جامعه نه چندان عادی و استیبل بزرگ شده ایم وبالیدیم شکی نیست؟
در اینکه ما در مدارسی علم فراگرفتیم و پرورش یافتیم که هیچ بوئی از قانون و قاعده و تعلیم وتربیت اصولی نبرده بودند شکی نیست.
در اینکه ما در محدودیت ها ی بسیاری برای تصمیم گیری بزرگ شده ایم شکی نیست و در اینکه فرصت های طلائی ودرخشان زیادی را از ما ربودند و به ما هدیه نمی دهند کوچکترین شکی نیست و در اینکه همه ماها دچار یک غرور کاذب خود بزرگ بینی با جهان بینی ذره ارزنی هستیم نیز شکی نیست اما با همه این تفاصیل ما چه می توانیم بکنیم در جهت حفظ این یک ذره امید وتوانائی و جوانی در حال گذرمان؟
به راستی رفتن تنها دلیل ماست اما اکنون چه که به بازی غریب روزگار گرفتار آمده ایم؟آیا می توانیم درست بزیئیم همانند تمامی لحظاتی که در رویاهای مان برای خود تصویر می کنیم در یک سرزمین آرام وفهمیده و عاقل و مهربان با ما شاید؟
آیا به راستی تمامی این روزها باز خواهند گشت بر ما؟و دوباره فرصتی خواهیم یافت برای زیستن در تمامی لحظات گم شده در اندوه و ناتوانی و ناچاری ؟
آیا به راستی هر کدام از ما بعد از گذر از این دیوار شیشه ای زیبا زندگی خواهیم کرد؟
زندگی زیبائی که سالهاست به آن می اندیشیم و در فکر آنیم؟زندگی زیبائی که در انتظارش هستیم.زندگی زیبائی که در اینجا نتوانستیم داشته باشیم و یا بلد نبودیم داشته باشیم!
آیا صرفا تحصیلات عالی و داشتن شغلی خوب و آرامشی بی نهایت در زندگی نهایت زیبا زیستن است؟ ماها به راستی در گذر از این دیوار شیشه ای که چه ها از دست نداده ایم و چه ها که از دست نخواهیم داد اما باید بدانیم که در آنسوی دیوارها چه در انتظار ماست؟و ما چه خواهیم کرد؟
آیا ما زیبا زیستن را آموخته ایم ؟یا فقط در رویای دور دستها ثانیه ها گذشته اند و زندگی هنوز در انتظار ماست و ثانیه ها هنوز می گذرند بی هیچ بی باز گشتی.
بیائید تمامی قمارمان را روی یک مهره بازی نکنیم تنها یک مهره. زیبائی های زیادی هم هنوز هستند در اطراف ما .در گوشه و کنار این زندگی که آنها را نمی بینیم و یا نمی توانیم ببینیم شاید هم نمی خواهیم.
بر فراز کوه ایستاده ام.باد مواج در میان موهایم می پیچد و بر پهنه صورتم پخش می شود.چیزی مرا نوازش می کند.یک حس سبک و خلوت یا شاید این گیسوانم هستند که آرام آرام با وزش باد بر صورتم شلاق نرم و لطیف می نوازند.حس مطلوبیست.
خودم را رها کرده ام به دستان باد , باشد که مرا تا ناکجا آباد ببرد.از تصورش دستان مرد بزرگ را محکم می فشارم.نباید او را تنها گذاشت.مرد بزر گ را می گویم.زیر بار فشار ناعدالتی هاست منظورم .
و شهر اینجاست زیر پای من. با چراغهای روشن و چشمک زن و خیابانهای شلوغ و پر ازدحام و رود نوری پر پیچ و تاب و الوان در بسترش.
باد گونه هایم را نوازش می دهد و صدای مبهم دعا وضجه هائی دلخراش از دور دستهای نه چندان دور به گوش می رسد. .حوصله چندانی برای گوش دادن نیست. آن هم در این مکان و زمان که برای دمی آسائیدن در دل شب به فراز کوه پناه آورده ام.
بر مزار چند شهید مقدسی که چیزی جز چند استخوان از خود در این دنیای خاکی به جا نگذاشته اند و به تازگی بر فراز کوه دفن شده اند بلند گوهای آهنی با تمام قوا حنجره های سخت خود را می درند و صدای نوحه خوانی و گریه و زجه در فضا همراه با نسیم پخش می شود.دیگر فرصتی برای گریستن نیست و حوصله ای نیز هم . به اندازه کافی و حتی بیشتر گریسته ام در این روزها .
چقدر دردناک است که حتی در جائی که برای دمی آساییدن آمده ای به زور و نه خود خواسته به صدای دعا و نوحه گوش فرا دهی که اگر می خواستم هستند بی شمار مکانهای غم و غربت و گریه. با خود می گویم برای ویران کردن اعصاب ما از هیچ تلاشی فروگذار نخواهند کرد.
تلاش می کنم به توصیه مرد بزرگ گوش فرا دهم و از حساسیتهایم بکاهم.درس بزرگی است که باید از زندگی بگیرم من . درسی سخت و هرگز نیاموختنی بی خیالی .
_ من: مرد بزرگ
_ مرد بزرگ : بله
_ بریم نازوان
_ مرد بزرگ با کمی تعجب : تو که دیگر دوست نداری برویم انجا
_ هنوز هم دوست ندارم
_ مرد بزرگ: می گفتی مرا هیچ گاه به آنجا نبر
_ دل تنگم برای در ختان
_ مرد بزرگ: و برای رودخانه خالی از هیچ
_ و برای رودخانه پر از فریاد
_ مرد بزرگ: ایستادن بر فراز پلی که هیچ از زیرش می گذرد نه چندان خوشایند است
_و چه غمناک و ملال انگیز
به درختان خشک و زرد می اندیشم که در غم غربت رود می سوزند.به درختانی که ریشه های خود را با تمام قوا در اعماق خاک خشک می دوانند تا به آبی برسند که هرگز نخواهند یافت.تلاشی دست نیافتنی.همچون من .
به دور دست ها می اندیشم به وزش باد و خنکای نسیمی که از سطح شفاف و صیقلی آب در لا به لای شاخه های بزرگ و تنومند در ختان قدیمی می وزید وقتی درخستگی از زمانه وسختی ها با تنی فرسوده از کار روزانه در شبهای پائیزی به کنارت پناه می اوردم با ساندویچی در دست و پیچیده در پتوئی.چشم بر هم می گذاشتم و تو گوئی سالهاست که فارغ هستم از دنیا جائی در لا مکانی و لا زمانی در میان رویاها و در گستره آرزوهایم با تو پیوند می خوردم.و چه دور می شدم از غمها و سختی ها و چه دور .
و تابستانها درکنار سمفونی زیبای قورباغه ها و غوکان و گاهی نیش تند و گزنده ی پشه ای ..........در کنار تو رویا تنیده ام از کودکی تا نوجوانی ...از نوجوانی تا بلوغ ...از بلوغ تا جوانی .....در کنار تو بالیدم و از تو خاطره ها دارم
تابستانهای گرم وداغ و زمستانهای سرد و گاهی برفی با پرندگان مهاجر زیبا که زیبا ترین آواز جهان را بر فراز تو می خواندند وچقدر زیبا بودو با شکوه عید های روزگاران دور . روزهای تعطیل و جمعه های غمگین وکشدار . و چقدر تکرار ناشدنی و چقدر دور و چقدر دور.
دیگر تو را دوست نخواهم داشت شهر من.نه من آن من همیشگی هستم و نه تو آن شهری که دوست می داشتم.گوئی همه چیز برایم غریبه ای بیش نیست..
شهر من دیگر تو را دوست نخواهم داشت .نه تابلو ها وپوسترهایت را با تصاویر شهدا و جنگ, و نه مردمانت را که تو گوئی همه چیز زندگی را چه متزورانه با دین معامله می کنند و چه بد معامله ای , و نه هوای آلوده ات را که ریه هایم را به درد وا می دارد, و نه متروی همیشه نا تمامت را که لبخند کریهی است بر لبان شهر , و نه خیابانهای شلوغت را و نه رود خشکت را و نه همیشه عذاداریت را, ونه عنوان های پر طمطراقت را .....پایتخت همیشه متمدن اسلامی .... و نه ساختمانهای قدیمی و پوچی که فقط یاد آور ناکارامدی و بی لیاقتی وهوسرانی سردمداران م.س.ل.م.ا.ن. ش.ی.ع.ه در گذشته های دورتوست , و نه توریست هایت را , مردمان بیگانه ای که چه رسوا و مضحک روسری بر سر و با سعی نا کام در پوشاندن گوشه و کنار خود به دیدن مساجد می آیند صدای اذان می آید..
گروه گروه و دسته دسته و چه عجیب به ما مینگرند تو گوئی که ما هرگز نخواهیم فهمید که در زیر گوش هم چه پچ پچه ها می کنند و نمی فهمیم هنوز هم .خسته اند وشاید متعجب از دیدار اینهمه مسجد در شهر های مختلف و از تمام تمدن و شکوه ما فقط مساجد هستند که به نظاره گذاشته ایم وبس .
دیگر دوستت نخواهم داشت شهر من و دیگر همچون گذشته با دوری دو روزه ات دلتنگ نخواهم شد.
به تو می نگرم با ماری مهیب و بزرگ و خشکیده پیچان در دلت که همچون دهان کجی دردناکیست بر ما اهالی شهر .
به رود خانه می نگرم هراسناک , شطی از خون, رودی از خون . جاری و خروشان با هزاران جسد
به دست محمود افغان.
به دیوارها می نگرم و جسد زیبا دخترکان و زنانی را می بینم که از ترس و هراس تجاوز و وحشیگری افغانها به دست پدران و شوهران خود به جرزهای دیوار پناه می برند و آنسوتر رقعه ها و حرزهائی را که شاه سلطان حسین صفوی همراه با دخترکان سپید و زنان بیشمار حرمسرای بی وصفش به دست آب می دهند تا امام زمان به یاریش بشتابند.و هیاهو و خون ودود و آتش .....
بر بستر خشک و سردت می نگرم که در زیر نور خورشید چقدر نا زیباست .تو گوئی انعکاس تمام نا زیبائی ها وبدیهاست در چشمانم. به بولدوزرهای زشتی می اندیشم که روزانه و شبانه بستر عمیقت را پر نمودند و چه فریبی بود ریاکارانه برای ما اهالی .و بعد اندکی پیاله آبی برتو جاری ساختند که همین پیاله نیز فروخته شد به بهائی گزاف .......و در تعجبم که هنوز فرصت نیافته اند تا تابلو های " شنا ممنوع " و " خطر غرق شدن " را از گوشه کنار این بستر ناهمگون وخشک بردارند که کارهای مهمتری نیز هست.
می ترسم که دیری نپاید که بسترت را سیمان و آسفالت به بزرگراهی نه چندان ضروری و نا کارامد تبدیل کند. و در ختان که شبانه قطع خواهند شد هر چند به زودی زود خشک می شوند و کتابها که چه زود عوض می شوند هراسناک در انکار همه چیز . و چه استادند , حاشا و کلا که رودخانه ای اصفهان داشته!
آه شهر من, چه دردها که در سینه داری آماس کرده همچون من.چه روزها که ندیدی .بر تو چه روا داشته اند این نامردان و نفهمان زمانه.
باید زندگی عامیانه را بیاموزم.
باید عامی بودن را بیاموزم در میان مردمانی که همه چیز را پیدا و پنهان به جز چشم سر با هیچ نمی بینند.باید بیاموزم که دانستن بد است وفهمیدن دردناک.
و من اینجا ایستاده ام .در آستانه 29 سالگی.با تمامی رویاهای ناکام و تلاش هائی که در جهت هدف داشتن متحمل شده ام.با همه شب بیدار ماندنها و بی خوابی ها.دیگر چه فرق می کند ؟
دانستن مهم نیست. تو گوئی که هیچ اتفاقی نیافتاده.هیچ نموی , جهشی, رشدی, دیگر هیچ فرقی نمی کند هیچ.
هیچ تفاوتی نیست میان من ویک عامی نادان.دیگر زیاد دانستن مقبول نیست.
چه بسا احمق ها بیشتر ارج و غرب دارند در این بازار مکاره. چقدر با خودم غریبه شدم در این دگر دیسی اجباری.
باید همینجا ماند .چاره ها تمام شده اند وقتی تمام درها بسته اند و مرا یارای گشودن هیچ قفلی نیست و تمام راهها به انتظاری وحشتناک بن بست می شود.
باید حقیقت را با عمقی ترین ذره وجود باور کرد و تسلیم شد.باید عامی بود چون دیگران.باید عامی بودن را بیاموزم هر چند سخت و دردناک.
کتابهایم در کتابخانه به تلی انبوه شده اند و در کمد و انباری نیزهم و تحصیل رویائی بس دور و دور و دور ..... وپیشه ای که لیاقتش را دارم جائی همین گوشه وکنار بسیار دور در انتظار من است و رویاهایم پیر و فرتوت و ناتوان و سنم سوار بر رخشی وحشیانه می تازد بر شوره زار بی امید و کسالت بار زندگیم.و کودکم و کودکانم هنوز نیامده با هزاران امید در سر ..................
شهر من در توکجاست جائی برای دمی آسائیدن؟ در تو کجاست جائی برای دمی شاد بودن وشاد ماندن؟ جائی برای تجربه دمی احساس انسان بودن ؟ کجاست جائی برای دمی تفریح و صد البته از نوع سالم و نه دیگر هیچ ؟
شهر من دیگر تو را دوست نخواهم داشت.
همچنان-در صف زمان-
خروج از بن بست را می طلبد.
آمالم-
معطل-
و
منتظر-
برای هدف.
رفتن-
نرسیدن-
خسته ز انتظار -
عدم خروج رادشنام می دهد.
ناسزارا-
بر مدار زندگی-
تکرار می نماید.
و یقین-
تشخیص خود را-
باور ندارم.
و در تشخیص بیراهه
که همانا رهائی می باشد
سست عنصرم
تلاش برای خروج-
از حال بدم
در ردیف-
آرزوهای مهم-
در صف زمان-
در انتظار به سر می برد.
مرحوم محمدرضا علیجانی (م-آتش) _ کتاب گریه بی صدا