اولین پست من در سال جدید 2011

سلام دوستای گل و خوبم.این اولین پستی هست که من در سال جدید دارم می نویسم.در یک شب بسیار سرد و تاریک دیماهی بعد از بارش برف .هر چند کوتاه. البته یه دو روز پیش برف امد.اما ما به همین هم در اصفهان صنعتی داغ و الوده با این کار خونه ها و الاینده ها راضی هستیم.

والا نمی دونم چی بگم.من از بچگی قلم توی دستم بوده و می نوشتم.سالهای سال خاطرات روزانه و از این جور نوشته ها.اما به نظرم خیلی بد موقعی رو برای نوشتن انتخاب کردم.چون این مهاجرت کشدار و لعنتی ما دیگه داره بیش از حد توان ما طولانی و سخت می شه و اینجاست که من و جوجوی گرامی واقعا بریدیم.اصلا دلم نمی خواد بعد یه مدتی هم که دارم می نویسم منفی بگم و بد بنویسم.اما خوب اینم دفترچه خاطرات الکترونیکی من هستش و گذشته از اون یه سری حرفها رو نمی شه ادم توی دلش تلنبار کنه و در ثانی این احساسی هستش که من باهاش دست به گریبانم و وجود داره و نمی تونم انکارش کنم.می دونم که دوستان عزیزی از فردا شروع می کنند به نصیحت من و اینکه اونطرف دنیا حلوا تقسیم نمی شه و اسمون همه جا یکرنگه و اونجا زندگی بسیار سختتر هستش و ما فکر می کنیم خوبه و ال و بل.......و همین جا زندگیمونو بکنیم!!

به هر حال این انتظار طاقت فرسا و بیش از حد طولانی و این بلاتکلیفی. زندگی ما رو شدیدا تحت تاثیر قرار داده و حال و حوصله رو ازمون گرقته اساسی.تمام تک تک دقیقه ها و ثانیه های این سالی که درش هستیم.سال 1389 .سالی که خورشیدش رو به افوله.....سالی که فکر می کردیم نقطه اغاز و پرواز ما هست.....به بطالت که چه بگم به خستگی.داغونی .انتظار و کلافگی و سر در گمی واحساس بد ناتوانی و در ماندگی و نهایتا  پیر شدن تدریجی گذشت و البته داره می گذره و ما هیچ کاری نمی تونیم انجام بدیم.از شرایط بد اجتماع و اقتصاد نمی خوام هیچ چیزی بگم چون از همون اول به خودم قول دادم در مورد این مسائل دردناک و کشنده چیزی ننویسم.اما باور کنید که این قفس با شکنجه های هر روزه عجیب و غریب و کشنده اش داره ما رو به مرگ روحی و احساسی و جسمی و فکری می بره.هیچ کار مثبتی که دلمو راضی کنه نتونستم انجام بدم .در واقع ذهن اشفته و بسیار خسته من نمی کشه که کاری رو از پیش ببره.کلاس های ائروبیکم رو که همون اول سال تعطیل کردم به خاطر رفتن به کلاسهای خصوصی زبان که اونم با گذشت زمان و پرداخت هزینه های زیاد و بی خبری و معلوم نبودن تکلیفمون کنسل شد.چون طبق وعده ها و اعلانات خود سفارت ما حداکثر پانزده ماهه راهی بودیم و صد البته بعدش هم وکیلمون که می گفت سه الی شش ماهه مدیکالمون می یاد و ما هم می دیدیم و دیده بودیم در بین دوستان که این فرمت انجام گرفته بود و حتی برای یک ثانیه هم نمی خواستیم به غیر از این فکر کنیم.الان اصلا نمی دونیم چه باید بکنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سفارت که هیچ چیز جدیدی رو اعلام نکرده .همه کارها که داره کند پیش می ره و ما که نه پانزده ماهه و حتی هفده ماهه راهی شدیم طبق جدول و حرفهای خودشون و نه شامل این قانون جدید 18 ماه انتظار مدیکال بعد از سی.اس.کیو می شیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه جورائی بین زمین و اسمون.نه خیلی هم اینجا از کار و بار راضی هستیم و پول در می یاریم و حسابی وسیله تفریح و سرگرمی و خوش گذرونیمون فراهمه...از صبح تا شب کارمون شده فقط شنیدن افاضاتی از قبیل ی.ا.ر.ا.نه. _ف.ت.ن.ه. و ض.د. ف.ت.ن.ه. و همین خزعبلات دیوانه کننده.همه در یه هول و اضطراب سختی منتظر امدن اولین قبوض مبارک هستند و این سوال بسیار بزرگ و همیشگی و البته همیشه بی جواب یعنی چی می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟باید در ا.ی.ر.ا.ن .و در کنار ما و به جای ما باشید تا بفهمید و درک کنید و گرنه هیچ نظری ندید.

جوجوئی که هر جوری شده با جون کندن بسیار کلاس زبانش رو میره و تمامی شبها تا صبح چشمش به سقف خیره شده و در فکر به سر می بره و خواب به چشمش نمی یاد.منم که روزهای کسل کننده و بی انگیزه ای رو می گذرونم.بی هیچ هدفی و شبها هم تا صبح انگاری که توی قبر هستم.جون می کنم تا صبح از راه برسه و این خستگی و بد خوابی و بی خوابی شبانه باعث سیکل معیوبی می شه که صبح بسیار بدی رو شروع کنم تا شب ادامه بدم و شب بدتری رو اغاز کنم.در طول روز هم که چه خبر های داغی که به سمع ما نمی رسه .از هر مدلی که بگید از تلویزیون و رادیو تا دوست و اشنا...............................................

چقدر این پست من بد از اب در اومد اما اگه اینها رو نمی نوشتم دیونه تر می شدم.از هیچ چیز خبر ندارم.راه بسیار سختی رو انتخاب کردم که اولش از زمانی اغاز شد که روحم انتخاب کرد به دنیا بیاد و من روی این کره خاکی و بزرگ و باعظمت زمین در این نقطه به دنیا امدم یعنی انتخاب کردم .نقطه ای بسیار تاریک و کوچک و کثیف از هر لحاظی.

من و ما به هیچ کجا تعلق داریم.به هیچ کجا........در این نقطه هوائی برای تنفس نیست.انسانی نیستیم و نمی توانیم باشیم. و در سرزمینی که برگزیدیم تا انسان بودن را تجربه کنیم هیچ ارزشی برای ثانیه های تلف شده و برای عمر و احساس و خواسته های ما قائل نیستند.

Happy new year      _    Merry christmas






شب یلدا گذشت.دی ماه امدو فصل زمستان شد.

من عاشق دیماه هستم.عاشق این فصلم.اخه یه جورائی برام اول دنیاست.توش به دنیا اومدم.همیشه این موقع سال که می شه حس خاصی بهم دست می ده یه جورائی دچار غم های متضاد دنیا می شم .دچار بهران فکری ...خدایا بزرگ شدم.یه سال دیگه...توی این یه سال چه کار مفیدی کردم؟خدایا یک سال گذشت و من پیر تر شدم...اما ته ماجرا اینه که خوشحال می شم .با اینکه اول سرما و زمستونه اما هوا انگار یه جورائی شروع می کنه به بهاری شدن.انگار زندگی می خواد پوست بندازه.دیگه تو سراشیبی سال کهنه قرار می گیریم و تا می یائیم چشم بر هم بزنیم شده اسفند ماه و خونه تکونی و خرید وسبزه انداختن و بهاری شدن.

کلا توی این فصل و مخصوصا توی این ماه احساس نیرو می کنم .اخه هر چی باشه من دختر زمستونم دیگه.انگار می خوام تمام نیروهامو جمع کنم تا هر چه کار انجام نداده در سال باقی مونده رو تمام کنم.ذهنم پر از ایده ها و فکر های نو می شه و به سال جدید فکر می کنم .خیلی زیاد.با وجود اینکه سه ماهه دیگه در پیش داریم.

گذشته از اینکه دیماه .ماه تولدم هست و همینطور نوید نزدیک شدن عید نوروز رو برام داره.پر از حال و هوای خاصی هست.از وقتی بچه بودم بی صبرانه منتظر بودم تا تولد حضرت مسیح بشه و بعدش هم سال نوی میلادی که تلویزیون کارتون زیبای اسکروچ رو برامون پخش کنه.هر چند صدا و سیما کار خاصی از دستش بر نمی امد و هر ساله چند تا کارتون میکی موس تکراری برامون پخش می کرد اما خدائیش ماهاهم بچه های محروم و مظلومی بودیم که با همین ها دلمون خوش می شد و راضی بودیم.

شروع سال نو زیباست و با شکوه.فرقی نمی کنه که چه سالی باشه و مال کی ؟به نظر من هر شروعی زیباست و تازه.

منم به نوبه خودم تولد حضرت مسیح و سال نو میلادی رو به دوستان گلم و به همه عزیزانی که این شروع رو جشن می گیرند تبریک می گم.هر چند از امسال این سال و این تقویم برای ما مهاجر ها هم سر نوشت ساز هست.این سال نو واین تقویم برای ماها مفهوم جدید و تازه ای رو پیدا می کنه.زمان و تقویمی که سهمی از زندگی ماها هم شده.با اعدادش زندگی می کنیم. صبر می کنیم.انتظار می کشیم .جشن می گیریم و درش زندگی می کنیم.با مناسبتهاش همراه هستیم و خواهیم بود بیشتر و بیشتر .و زمانی فرا می رسه که تقویم و مبنای زمانی بچه های ماها میشه.

اینده ما.لحظات ما.موفقیت های ما و تلاش های ما همه و همه جزئی از این تاریخ و تقویم می شوند. امیدوارم پاپانوئل امسال ماها رو فراموش نکنه و به فکر ما هم باشه و با یه کادوی توپ توپ بیاد به خونه هامون.امیدوارم این سال سالی پر از موفقیت و شادی و ارامش باشه برای همه در سر تاسر کره زمین.

سال نو مبارک.................کریسمس مبارک...................

در باب مضرات مدیکال نیامده


خیلی دوست ندارم که مطلبی رو کپی کنم اما گاهی موارد در وبلاگهای دوستانم مطالب جالبی می بینم که  با اجازشون توی یه پست می گذارم هم دوستان دیگه بخونند و هم خودم هم هر از چند گاهی دسترسی بهشون داشته باشم.این مطلب رو دوست عزیز وبلاگیمون " بال وازه های یک هجرت "در ایامی که در انتظار کشنده مدیکال به سر می بردند گذاشته بودند. البته در دو پست متفاوت که من بسیار دوست داشتم و خیلی خندیدم .دقیقا حال وهوای اکنون ما منتظرین رو داره .خدا رو شکر  این دوستمون الان در کانادا هستند .برای خودشون .همسر گرامیشون و پسر گلشون ارزوی موفقیت و خوشبختی دارم.


مدیکال نیامده مث یه دلشوره ی لزج، یه کنج کور، ته همه چی می چسبه. مدیکال نیامده مث یه موی میشی نیم سانتی ته کاسه ی سوپه. مث یه آروغ مخفی تو یه مجلس فوق رسمی. مث سوراخ جوراب تو یه کفش دویست هزاری. مث یه جوش ناگهان، نیم ساعت قبل از مهمونی. مث زیپ باز در حین سخنرانی. مث پیچ غوزک در حین رقص. لکه ی شله زرد روی روموبلی موبل استیل. مثه قی چشم موقع چش و ابرو اومدن. مث یه لرزش تو ستون فقرات وقتی بی خیال به یه جوک می خندی. مث خط خوردن دست موقع نوشتن چک. آبجوی تاریخ گذشته. پنچری دویست متر به ویلای بروبچ مونده، دویست متر به صدای آوازشون. مث یه زنگ ممتد تو سیستم عصبی. مث یه زوزه تو معده. مث یه زنگ تو گوش. مث تبخال شناور تو ماتیک. مدیکال نیامده اون ته همه چی رو خراب مکنه. بد. بد خراب می کنه. مدیکال نیامده بد دردیه خدا به روزتون نیاره. 

هنوز هیچ نشده، ماجرای مدیکال ما به کش آمدن افتاده. چشمانم کش می آید هر روز از صندوق پست تا تمام گوشه های سینه ی سرد زمین جلوی در پارکینگ. زمان شیرین کردن چایم سه برابر شده. تقویمم ورم کرده.  ده بار صدایم که می کنند صوتی تنبل به زور از درونم می گوید:"ها؟". هر ادرارم یک قرن می کشد، هر حمامم یک هزاره. این یک وضعیت مشکوک است. این یک توطئه است، ساخته و پرداخته ی اداره ی مهاجرت کانادا، پستجی محلمان، مادر و برادرزنم که ته دلشان نمی خواهند برویم و دوستان اهریمنی پسر سه ساله و نیمه ام. بو هایی می آید مشکوک. بوی سیم سوخته ی کش آمده در مغزی به ذوب شدن می آید.

  یک ایمیل از طرف خدا

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی نگاهت می کردم و امیدوار بودم که با

من حرف بزنی

حتی فقط چند کلمه . نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در

زندگیت افتاد  از من تشکر کنی...

اما من متوجه شدم که تو خیلی مشغولی . مشغول انتخاب لباسی که

میخواستی سر کار بپوشی .

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر

میکردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من نگاه کنی و

به من بگویی سلام...


اما تو خیلی مشغول بودی .

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز

آنکه  روی یک صندلی بنشینی .

 بعد دیدمت که از جا پریدی . خیال کردم که میخواهی با من

صحبت کنی اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن

کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی .

تمام روز با صبوری منتظرت بودم .

با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلا وقت نداشتی با من

حرف بزنی .

متوجه شدم قبل از ناهار هی دور و برت را نگاه می کنی شاید چون

خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی سرت را به به سوی من خم

 نکردی.

تو به خانه برگشتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام

دادن داری . بعد از انجام دادن کارهایت تلویزیون را روشن کردی .

 نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه ؟

در آن چیز های زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را

جلوی آن میگذرانی در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط

 از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون نگاه می

کردی شام خوردی... و باز هم با من حرف نزدی .

موقع خواب...........فکر می کنم خیلی خسته بودی . بعد از آنکه به

اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی به رختخواب رفتی و فورا در خواب ناز

فرو رفتی ... اشکالی ندارد.

احتمالا تو  متوجه نشدی که من همیشه در کنارت هستم و  

 برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم بیش از آنکه تو فکرش را می کنی .

حتی دلم میخواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی!!!!

من آن قدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم . منتظر یک سر

تکان دادن یا دعا یا فکر و یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد .


خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی ...........

خوب من باز هم منتظرت هستم سراسر پر از عشق تو ............

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی .

دوست و دوستدارت  خدا


              در بیکران زندگی دو چیز همواره افسونم میکنند:

               یکی آسمان آبی که میبینم و میدانم که نیست

              و دیگر خدایی که نمی بینم  و میدانم که هست


                                  خدایا توکل به تو