اولین پست من در سال جدید 2011
والا نمی دونم چی بگم.من از بچگی قلم توی دستم بوده و می نوشتم.سالهای سال خاطرات روزانه و از این جور نوشته ها.اما به نظرم خیلی بد موقعی رو برای نوشتن انتخاب کردم.چون این مهاجرت کشدار و لعنتی ما دیگه داره بیش از حد توان ما طولانی و سخت می شه و اینجاست که من و جوجوی گرامی واقعا بریدیم.اصلا دلم نمی خواد بعد یه مدتی هم که دارم می نویسم منفی بگم و بد بنویسم.اما خوب اینم دفترچه خاطرات الکترونیکی من هستش و گذشته از اون یه سری حرفها رو نمی شه ادم توی دلش تلنبار کنه و در ثانی این احساسی هستش که من باهاش دست به گریبانم و وجود داره و نمی تونم انکارش کنم.می دونم که دوستان عزیزی از فردا شروع می کنند به نصیحت من و اینکه اونطرف دنیا حلوا تقسیم نمی شه و اسمون همه جا یکرنگه و اونجا زندگی بسیار سختتر هستش و ما فکر می کنیم خوبه و ال و بل.......و همین جا زندگیمونو بکنیم!!
به هر حال این انتظار طاقت فرسا و بیش از حد طولانی و این بلاتکلیفی. زندگی ما رو شدیدا تحت تاثیر قرار داده و حال و حوصله رو ازمون گرقته اساسی.تمام تک تک دقیقه ها و ثانیه های این سالی که درش هستیم.سال 1389 .سالی که خورشیدش رو به افوله.....سالی که فکر می کردیم نقطه اغاز و پرواز ما هست.....به بطالت که چه بگم به خستگی.داغونی .انتظار و کلافگی و سر در گمی واحساس بد ناتوانی و در ماندگی و نهایتا پیر شدن تدریجی گذشت و البته داره می گذره و ما هیچ کاری نمی تونیم انجام بدیم.از شرایط بد اجتماع و اقتصاد نمی خوام هیچ چیزی بگم چون از همون اول به خودم قول دادم در مورد این مسائل دردناک و کشنده چیزی ننویسم.اما باور کنید که این قفس با شکنجه های هر روزه عجیب و غریب و کشنده اش داره ما رو به مرگ روحی و احساسی و جسمی و فکری می بره.هیچ کار مثبتی که دلمو راضی کنه نتونستم انجام بدم .در واقع ذهن اشفته و بسیار خسته من نمی کشه که کاری رو از پیش ببره.کلاس های ائروبیکم رو که همون اول سال تعطیل کردم به خاطر رفتن به کلاسهای خصوصی زبان که اونم با گذشت زمان و پرداخت هزینه های زیاد و بی خبری و معلوم نبودن تکلیفمون کنسل شد.چون طبق وعده ها و اعلانات خود سفارت ما حداکثر پانزده ماهه راهی بودیم و صد البته بعدش هم وکیلمون که می گفت سه الی شش ماهه مدیکالمون می یاد و ما هم می دیدیم و دیده بودیم در بین دوستان که این فرمت انجام گرفته بود و حتی برای یک ثانیه هم نمی خواستیم به غیر از این فکر کنیم.الان اصلا نمی دونیم چه باید بکنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سفارت که هیچ چیز جدیدی رو اعلام نکرده .همه کارها که داره کند پیش می ره و ما که نه پانزده ماهه و حتی هفده ماهه راهی شدیم طبق جدول و حرفهای خودشون و نه شامل این قانون جدید 18 ماه انتظار مدیکال بعد از سی.اس.کیو می شیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یه جورائی بین زمین و اسمون.نه خیلی هم اینجا از کار و بار راضی هستیم و پول در می یاریم و حسابی وسیله تفریح و سرگرمی و خوش گذرونیمون فراهمه...از صبح تا شب کارمون شده فقط شنیدن افاضاتی از قبیل ی.ا.ر.ا.نه. _ف.ت.ن.ه. و ض.د. ف.ت.ن.ه. و همین خزعبلات دیوانه کننده.همه در یه هول و اضطراب سختی منتظر امدن اولین قبوض مبارک هستند و این سوال بسیار بزرگ و همیشگی و البته همیشه بی جواب یعنی چی می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟باید در ا.ی.ر.ا.ن .و در کنار ما و به جای ما باشید تا بفهمید و درک کنید و گرنه هیچ نظری ندید.
جوجوئی که هر جوری شده با جون کندن بسیار کلاس زبانش رو میره و تمامی شبها تا صبح چشمش به سقف خیره شده و در فکر به سر می بره و خواب به چشمش نمی یاد.منم که روزهای کسل کننده و بی انگیزه ای رو می گذرونم.بی هیچ هدفی و شبها هم تا صبح انگاری که توی قبر هستم.جون می کنم تا صبح از راه برسه و این خستگی و بد خوابی و بی خوابی شبانه باعث سیکل معیوبی می شه که صبح بسیار بدی رو شروع کنم تا شب ادامه بدم و شب بدتری رو اغاز کنم.در طول روز هم که چه خبر های داغی که به سمع ما نمی رسه .از هر مدلی که بگید از تلویزیون و رادیو تا دوست و اشنا...............................................
چقدر این پست من بد از اب در اومد اما اگه اینها رو نمی نوشتم دیونه تر می شدم.از هیچ چیز خبر ندارم.راه بسیار سختی رو انتخاب کردم که اولش از زمانی اغاز شد که روحم انتخاب کرد به دنیا بیاد و من روی این کره خاکی و بزرگ و باعظمت زمین در این نقطه به دنیا امدم یعنی انتخاب کردم .نقطه ای بسیار تاریک و کوچک و کثیف از هر لحاظی.
من و ما به هیچ کجا تعلق داریم.به هیچ کجا........در این نقطه هوائی برای تنفس نیست.انسانی نیستیم و نمی توانیم باشیم. و در سرزمینی که برگزیدیم تا انسان بودن را تجربه کنیم هیچ ارزشی برای ثانیه های تلف شده و برای عمر و احساس و خواسته های ما قائل نیستند.



