کریسمس

 

ایام ایام کریسمس هست و هدیه دادن به همدیگه و سانتا و درخت کریسمس.هر نقطه شهر رو می ری بدون شک نشانی از کریسمس می بینی اینجا اونقدر که برای کریسمس هل هله و شادی و شور و حال هست برای سال نو نیست. هر روز توی خیابون روی سقف یه ماشین یه درخت کاج واقعی می بینی که داره می ره توی خونه تا با گوی های قرمز و طلایی و سبز و نقره ای با روبانهای قرمز و طلایی و سبز با زنگوله های خوش صدا تزیین بشه و با کلی چراغ شبا فضای خونه را نورانی و رویایی کنه. اونقدر حال و هوا مثبت وقشنگه که وسط برف و سرمای زمستون دل ادم از این همه مهربونی و قشنگی گرم می شه و شور و شوق زندگی زیر لباسهای بافتنی و کلفت در حالی که دمای بیرون گاها منفی ۵۰ هم می رسه توی رگ هات می دوه. اصلا اینروزها کار من فکر کردن شده.در واقع خیلی خیلی فکر کردن شده. با دیدن هر چیز حتی کوچک و ناچیز هزاران فکر و خاطره به این ذهنه خسته و انبوه من هجوم میاره. حالا میخواد سٰوزه مورد نظر داخل اسانسور ساختمان باشه یا توی لابی یا توی پارکینگ بزرگ مجتمع ساختمانی محل سکونتم .گاها توی خیابون یا چه می دونم توی کافی شاپ و یا حتی مطب دکتر.

ذهن من بلافاصله بدون اجازه کارش رو شروع می کنه.بی وقفه واسه خودش می بافه. کار می کنه .سوال می پرسه.جواب میده. ضرب می کنه.تقسیم می کنه. حلاجی می کنه و در نهایت نتیجه هم واسه خودش می گیره و در تمام این فرایند ها یه پای ماجرا به شهر و دیار و سرزمین دیرینه ام ختم می شه.اصلا پس زمینه یا به قول اینجایی ها دیفالت ذهنم  از اونجا نشات گرفته. از هر چیزیش که فکر کنید دستی در ماجرا هست پایی بر نخیل. از اب و هوا بگیرید تا جمعیت و موقعیت اقلیمی و اقتصاد و سیاست و فرهنگ و درمان بگذرید تا به اندازه وقد و شکل ادم ها ختم بشه.

خلاصه فعلا ماجرای داغ این روزها کریسمس هست .به هر حال اگه این ذهن بیش فعال بنده از همه جا و همه کس عقب افتاده تر باشه تو این یکی مورد به روز روز هست و بارزترین دلیلش هم پری کوچولوی دریایی خونمونه.یکی از دغدغه ها یا بهتر بگم دلمشغولی های قشنگ پدر و مادرها توی کشورهای بزرگ مهاجرپذیر همین پدیده چندفرهنگی بودنه که زحمت و تلاش و کار بسیار زیادی رو می طلبه. از اونجایی هم که دست روزگاربا ما ساخته و فرشته کوچولوی خونه ما کانادایی- ایرانی هست یکی از دغدغه                          های من و شوالیه اینه که تا اونجایی که می تونیم توی مناسبت ها واسش سنگ تمام بگذاریم تا اونم با خاطرات قشنگی مثل همونهایی که ماها توی بچگیمون از روزها و مناسبت های خاص داشتیم بزرگ بشه.هر چند بچه ام طفلی هرگز نخواهد فهمید که خاطرات بودن نه تنها با مادربزرگ و پدربزرگ که خاله وعمو و دایی و دختر خاله و پسر عمو و غیره وذالک در روزهای اول عید نوروز چقدرتا اخرعمر شیرین و لذت بخشه . بچه ام طفلی حتی هرگز نخواهد فهمید که مثلا شب های عید پاک یا کریسمس رفتن خونه مادر بزرگ و دور میز جمع شدن و بوقلمون خوردن چه حس و حالی داره. به دلیل همین مسایل و پاره ای دیگر از مسایل که فرصت مقال نیست من و شوالیه کمر همت بستیم و عزم گرام جزم نمودیم که هر جور شده مناسبت ها رو هرچه باشکوهتر و پر رنگتر واسش برپا کنیم باشد که در کودکی و نوجوانی و جوانی و میانسالی و وییری با به خاطر اوردن اون روزها و لحظات لبخند شیرینی روی لبانش نقش ببنده. به همین دلیل زمستون سرد پارسال که در چنین روزهایی و چنین ایامی همه به دغدغه های کریسمسی اشون می پرداختن و من با حال بسیار نزار دوران باشکوه و سخت بارداری رو می گذروندم طی یک تفکر اینده نگرانه با شوالیه دست به تحقیقات وسیع و گسترده ای زدیم و فقط خدا می دونه چقدر از این فروشگاه به اون فروشگاه شدیم البته هراز گاهی که کوچولوی مامانی اجازه می داد بنده نفسی تازه کنم و نهایتا ثمره تمامی این تلاشهای بی وقفه در عنفوان سرما و برف یک درخت شکیل و نسبتا بزرگ و صد البته که مصنوعی شد که ما از فروشگاه کندین تایر خرید نمودیم. باشد که سالها نه تنها برای پری کوچولومون که برای نوادگانمان هم جاودان بماند.

و اینطور شد که خانه ما درخت دار شد .و اینگونه شد که اتاق خانه ما درخت کریسمس دارشد. و فقط و فقط خداوند می دونه که من از اول دسامبر تا روز بعد از اول زانویه که سال نو می شه و دیگه درخت ها از توی اتاق ها جمع می شه تا سال بعدی ,در حال تماشای بارش برف چه نوشیدنی های گرم و لذت بخشی در کنار این درخت زیبا و پر نور و درخشان ننوشیدم و چه کتابهایی که نخوندم و چه دستنوشته هایی که ننوشتم و در تمام ان لحظات و این لحظات کنونی چیزی که خیلی فکر من رو به خودش مشغول کرده اینه که درخت کریسمس در خانه ما نمادی ازغرب زدگی است یا پذیرفتن فرهنگ جدیدی که ما رو بیگانه نمی دونه و جزیی از خودش خطاب می کنه .کودکان ما رو کودکان خودش می دونه و ما رو شهروند.و در تمامی این لحظات یک چیز ذهن من رو می خراشه .ناخن می کشه چه می دونم زخم می زنه که درخت کریسمس در سرزمین من چه جایی داشته و داره؟

من از شهری میام که محله قدیمی و قشنگی داشت که ارامنه عزیز زیادی درش زندگی می کردن.کار می کردن.درس می خوندن و خلاصه جز لا ینفک شهر بودن و هر سال موقع کریسمس درختای کوچولو و بزرک خوشگل بودن که توی ویترین مغازه ها اون محله رو حال و وهوای دیگه ای می دادن و چقدر خوب  یادمه که ما جونها هم چقدر ذوق زده و مشتاق می رفتیم جلفا تا از حال و هوای کریسمس بویی برده باشیم مخصوصا من که دوستای ارمنی زیادی هم داشتم د خوب یادمه ایام جوانی شب کریسمس ما هم مهمون بودیم تا دوردرخت ازین بسته جمع بشیم و میوه و تنقلات و نهایتا هم یه غذای ایرونی خوشمزه نوش جان کنیم.اینا رو گفتم که بگم در سرزمین من حال و هوای کریسمس توی اون محله ها طبیعی بود اما .....اما جالبترین قسمت ماجرا نقاط دیگه شهر بود که این اواخر به صورت مزحک و مسخره سعی داشتن اونها هم کریسمس برگزار کنن.اصلا تصمیم ندارم به این مقوله بپردازم که دلیلش چی می تونست باشه و یا اصلا اینکار کار درستی بود یا نه.بیشتر نظر دارم دست روی نقطه دیگه ای بگذارم واون مناسبت های قشنگ خودمون.

وحالا که خوب فکر می کنم .....خوب از چهارشنبه سوری بخوام بگم......خوب نه دوسش ندارم.......می رم سرعیدنوروز .......خوبببببب اونم نه دیگه دلچسب نیست.......خوب سیزده بدر....اوه اوه اصلا با اون شلوغی و حمله وحشیانه مردم به طبیعت با تلی از سبزه های گندیده .صبر کنید دوستان فکر نکنید یه موقع خارجکی شدم سرزمینم و هویتم فراموش شده کلا .

من هنوز عاشق عید نوروزم و اون بوی شبوهاش.عاشق چهارشنبه سوری هستم و اون چادربه سر کردن ها و قاشق زدناش.عاشق سیزده بدر هستم واون سبزه گره زدناش.وای خدای من چقدر زیبایی چقدر شکوه چقدر اصالت چقدر مفهوم توی هرکدومشون نهفته اس.اما....یه امایی هست که خیلی معماست!

قضیه دوباره از مقایسه کردن شروع می شه مادر تما م مشگلات! بحث اینه که دیگه هیچ کدوم از منا سبتهامون رو دوست ندارم البته مناسبت های شاد و خوبمون رو .اگه بخواهیم از چهارشنبه سوری کزایی شروع کنیم که از اول صبح چهارشنبه موردنظر رادیو وتلویزیون و مابقی نیروها حلق خودشون رو پاره می کنن که ای ملت برای یکبار هم که شده بیاید شعور رو پیشه زندگانیتون قرار بدید و با بمب و خمپاره و کوکتل مولوتف سوار بر موتور راهی خیابونها نشید اونم در شب و نیمه شبی که بخت برگشتگان بسیاری می خوان سر بر خواب غفلت بر زمین بگذارند. از فردای اون روز مورد بحث هم که تا مدتها  از تلویزیون باید افراد جزغاله شده ای رو طی صحنه های دلخراش برای عبرت نه تنها خودمون که هفتاد جد بعداز حالمان به نظاره بشینیم.وحشیگری از افراد دیگری بوده و درس عبرت برای ما! از این مقوله جانگداز که بگذریم می ریم تا برسیم به عیدنوروز. از دوماه مونده به روز تحویل سال نو .ول وله ها در میان مردمان شروع می شه از خونه ها جاری میشه تا به کوچه و خیابونها و بازارها و خلاصه هر کجا و نا کجا ابادی که فکر ادمیزاد برسه ختم می شه.بازار مکاره تعویض لوازم و مبلمان واثاثیه منزل و محل کار تا خرید لباس نو و ملزومات سفره هفتاد رنگ هفت سین. قیمت های کزایی.جنس های نا انچنانی .چشم وهم چشمی های احمقانه بازار رقابت و پز و لاف روشنفکر مابانه داغ داغ.مهر واخوت و نوشدن وتغییر وتحول سرد همچون کوه یخ. سناریوی سیزده روزه عید نوروزکه از دوماه و گاها سه ماه جلوتر از عید شکل گرفته و داده وپرداخته شده  با اغاز روز سیزدهم با همه تعبیر و تفسیر های اصیلش با حمله غریبانه به طبیعت و گرفتن جا از صبح کله سحر شروع می شه تا در واپسین دقایق عصر با تاریک شدن روز و پرتاب سبزه های از هم گسیخته به دامان طبیعت مسلوک روبه افول برود و بیچاره کسی نیست به جزرفتگر زحمتکش شهر با شهری همچون از چنگ تیمور گورکانی برگشته.

اینجا کاناداست.هم اکنون کریسمس است.خیابانها شلوغ و پر ازدحام و فروشگاهها و مراکز خرید شلوغتر و پر ازدحام تر.چه گونه است که همه چیز تمییز و درخشان ودست نخورده باقی خواهد ماند حتی قیمتهای روی اتیکت اجناس از خوراکی بگیرید تا پوشاک و هر انچه که فکر کنید بشود به کسی هدیه داد.اما نه دقیقتر که نگاه می کنم قیمتها تغییر کرده.خدای من به راستی قیمتها تغییر کرده اما نه انگونه که در سرزمین من به وقت افزایش نیاز و تقاضا. چقدر جالب است که تمامی فریزرهای فروشگاهای مواد غذایی پر شده از بوقلمون هایی با قیمت ارزان و چقدر دیدنی است مغازه ایی که تزپینات درخت کریسمس وتمامی اجناس مورد نیاز برای برگزاری یک جشن شاد وبه یاد ماندنی را به نیم بها می فروشند واز همه زیباتر سنت هدیه دادن به یکدیگر است که تنها چیزی که در ان بی اهمیت است ارزش مالی و پولی اوست. اینجا با نوشدن سال و صد البته یک هفته عقبتر از ان با تولد مسیح  کسی به طبیعت حمله نمی کند.کسی تمامی اجناس خانه اش رو صرفا برای دعوت فامیل و نمایش دارایی هایش با قیمت خون پدرش عوض نمی کند.کسی برای فروش بیشتر اجناس مانده درته انبارش کلاه سرهمنوعش نمی گذارد.اینجا حق کسی خورده نمی شود تا عده دیگری شیک شوند و به مسافرت های خارجه بروند و کل سال داد روشنگری و با فرهنگی بزنن.اینجا کسی پرتقال شب عید رو به قیمت یک کیلو گوشت نخواهد خرید.اینجا در سال نو کسی شرمنده زن وبچه اش نخواهد شد! خدای من مگر چقدر می توان متفاوت بود.متفاوت اندیشید و متفاوت زندگی کرد؟!!!

امان از این ذهن لجام گسیخته من .چقدر پر دردسر شده اند این افکار مالیخولیایی  در این سوی ابهای اقیانوسی.باید فکری برای فکر هایم بکنم.....باید به زودی فکری برای فکرهایم بکنم!

سلامی چو بوی خوش اشنایی

بلاخره بعد مدتها یا بهتره بگم ماهها فرصتی پیدا کردم که بیام و به خونه قدیمی ام سری بزنم.به خواننده های خوبم که لطفشون و محبتشون منو به نوشتن ترغیب می کرد.به خاطرات نه چندان دورم توی وطن وغربت. وامدم با یه دنیا تغییر و تحول وحرف های ناگفته بسیار. می بینم که اینجا چقدرغبار گرفته خوانندهای عزیز و اشنای قدیمی همه اشون رفتن. دوستان وبلاگی قدیمی که داستانها و درد دل های مشترکی با هم داشتیم دیگه از وبلاگ هاشون اسباب کشی کردن و مهمون ناخوانده فیس بوک و اینستاگرام و سایر فضاهای مجازی شدن و چقدر همه چیز عوض شده.

امشب تصمیم دارم که باز نوشتن رو اغاز کنم به خودم قول دادم هفته ای یه پست بنویسم و حسابی فعال باشم. امیدوارم دوستان خوب وقدیمی من که مطمن هستم از دستم هم رنجیده خاطر شدن دوباره بیان وبه خونه جدید من یه سری بزنن و همینطور دوست دارم که با دوستان جدی دزیادی اشنا بشم و ازشون کلی یادبگیرم .اول از همه طرف خطابم به دوستان قدیمم هست که مدتها وقت می گذاشتن و منو میخوندن و با کامنت های قشنگ و پر مهرشون خدا می دونه چقدر دلم رو گرم می کردن وبعد خطابم به خوانندگان جدید این خونه هست. دوستان عزیزم من طلا هستم یه جورایی می شه گفت که به تازگی به کانادا مهاجرت کردم و البته اگه پست های قبلیم رو خونده باشید خوب متوجه می شید که ایستادن در این نقطه ای که الان هستم واسه من و همسرم به هیچ وجه اسون نبود و تاوان های زیادی برای این تصمیم عظیم توی زندگیمون دادیم وصدالبته هنوز هم داریم می دیم. توی این شب سرد پاییزی امدم خونه تکونی کردم. این خونه جدید منه که توش هزاران تغییر و تحول اتفاق افتاده. شروع تغییرات با مهاجرتم بود مهاجرتی که هنوز تمام نشده وادامه داره مثل تمام جابه جایی ها. مثل تمام عوض شدنها .مثل تمامی دل کندن های قدیمی و دل بستن های نو وجدید و داغ. هنوز توی بهت و حیرت این کوچ بودیم داغ داغ داغ وسط سرمای یه پاییز کانادایی مثل حالا.شروع همه چی توی پاییز بود فصل عاشقی و انتظار که واسه ما فصل رسیدن بود و هم اغوشی با رویاها.فصل رسیدن.همه چیز توی پاییز شروع شد.

تا امدیم به خودمون بیایم روزهای شیرین انتظار دوباره شروع شدن. روزهایی که سخت وجانکاه بودن اما شیرین و دوستداشتنی.هر لحظه لحظه اون تجربه زیباترین لحظات ناب زندگی بود.خالص و غلیظ و شیرین مثل عسل.

و خداوند او را افرید .وخداوند نور را افرید. و خداوند نور رو به ما هدیه داد.و اون با پاهای کوچولوش امد تا برای همیشه زندگی ما رو پر از نور و روشنایی و امید کنه. و خداوند نور را به خونه ما ارزانی داشت. یگانه دختر زیبا روی مامی.یگانه فرشته کوچیک خونه من.دخترکم خورشید خونه ماست همونطور که اسمش به معنای زیبا و درخشان نورانی همچون خورشید هست. روزهای بارداری وبعد از اون روزهای بسیار باشکوهی توی زندگیم بودن هر چند بسیار سخت و دردناک و دشوار برمن گذشتن اما فرشته کوچولوی من با اون قدم های کوچیکش یه عالمه عشق و زیبایی  واسه ما اورد.عیدنوروز امسال بر سر سفره هفت سین خونه ما  یه پری زیبای کوچولو نشسته بود در اغوش پدر و مادر مهربونم. خدای من یه رویا بود سه تا عزیز دوستداشتنی همزمان مهمان خونه ما شده بودن.روزها گذشتن و هر روز من با دخترم بالیدم .خندیدم.گریستم و رشد کردم .و حالا با دلی پر از عشق.یه عشق جاودانی و متفاوت امدم توی خونه قدیمی ام.خونه تکانی کردم.در و دیوارها رو با عشق رنگ کردم و همه جا رو تمییز کردم.در حالیکه توی سرمای پاییزی پتو رو سخت به خودم پیچیدم و جرعه جرعه از لیوان چایی داغ می نوشم زیر نور خورشیدی ابازور روی سوفا لم دادم و تصمیم دارم که قصه بگم. از همه چیز و همه جا.از روزهای تنهایی غربت. از روهای اشگ و اه.از روزهای زیبا.از روزهای امید و ارزو.از روزهای انتظار شیرین.از روزهای تعلق به خونه ات.به شهرت.به کارت.از روزهای دلبستگی.از روزهای دلتنگی.از روزهای هیجان وسفر به ناشناخته ها و نادیدها.از روزهای ناامیدی و شکست.از روزهای پرواز به وطن.از روزهای مبهم و بیگانه.از روزهای بازگشت.از روزهای مادری.از روزهای عاشقی.از تک تک لحظه ها و حس ها. والبته اگه عمری باشه

امیدوارم خوانند های قدیمی این رکود طولانی منو ببخشن و بدونن که همه رکودها.بی حوصلگی ها.بدقولیها.دردها و انتظارها فقط وفقط به خاطر دخترم بود وبس

ومن دوباره امدم.با سری پر از هدف و برنامه و دلی پر از عشق