بر فراز کوه ایستاده ام.باد مواج در میان موهایم می پیچد و بر پهنه صورتم پخش می شود.چیزی مرا نوازش می کند.یک حس سبک و خلوت یا شاید این گیسوانم هستند که آرام آرام با وزش باد بر صورتم شلاق نرم و لطیف  می نوازند.حس مطلوبیست.

خودم را رها کرده ام به دستان باد , باشد که مرا تا ناکجا آباد ببرد.از تصورش دستان مرد بزرگ را محکم می فشارم.نباید او را تنها گذاشت.مرد بزر گ را می گویم.زیر بار فشار ناعدالتی هاست منظورم  .

و شهر اینجاست زیر پای من. با چراغهای روشن و  چشمک زن و خیابانهای شلوغ و پر ازدحام و رود نوری پر پیچ و تاب و الوان در بسترش.

باد گونه هایم را نوازش می دهد و صدای مبهم دعا وضجه هائی دلخراش  از دور دستهای نه چندان دور به گوش می رسد. .حوصله چندانی برای گوش دادن نیستآن هم  در این مکان و زمان که برای دمی آسائیدن در دل شب به فراز کوه پناه آورده ام.

بر مزار چند شهید مقدسی که چیزی جز چند استخوان از خود در این دنیای خاکی به جا نگذاشته اند و به تازگی بر فراز کوه دفن شده اند بلند گوهای آهنی با تمام قوا حنجره های سخت خود را می درند و صدای نوحه خوانی و گریه و زجه در فضا  همراه با نسیم پخش می شود.دیگر فرصتی برای گریستن نیست و حوصله ای نیز هم . به اندازه کافی و حتی بیشتر گریسته ام در این روزها .

چقدر دردناک است که حتی در جائی که برای دمی آساییدن  آمده ای  به زور و نه خود خواسته  به صدای دعا و نوحه گوش فرا دهی که اگر می خواستم هستند بی شمار مکانهای غم و غربت و گریه. با خود می گویم برای ویران کردن اعصاب ما از هیچ تلاشی فروگذار نخواهند کرد.

تلاش می کنم به توصیه مرد بزرگ گوش فرا دهم و از  حساسیتهایم بکاهم.درس بزرگی است که باید از زندگی بگیرم من  . درسی سخت و هرگز نیاموختنی بی خیالی .

_ من: مرد بزرگ

_ مرد بزرگ : بله

_ بریم نازوان

_ مرد بزرگ با کمی تعجب : تو که دیگر  دوست نداری برویم انجا

_ هنوز هم دوست ندارم

_ مرد بزرگ:  می گفتی مرا هیچ گاه به آنجا نبر

_ دل تنگم برای در ختان

_ مرد بزرگ: و برای رودخانه  خالی از هیچ

_ و برای رودخانه پر از فریاد

_ مرد بزرگ: ایستادن بر فراز پلی که هیچ از زیرش می گذرد نه چندان  خوشایند است

_و چه غمناک و ملال انگیز

به درختان خشک و زرد می اندیشم که در غم غربت رود می سوزند.به درختانی که ریشه های خود را  با تمام قوا در اعماق خاک خشک می دوانند تا به آبی برسند که هرگز نخواهند یافت.تلاشی دست نیافتنی.همچون من  .

به دور دست ها می اندیشم به  وزش باد و خنکای نسیمی که از سطح شفاف و صیقلی آب در لا به لای شاخه های بزرگ و تنومند در ختان قدیمی می وزید وقتی درخستگی از زمانه وسختی ها با تنی فرسوده از کار روزانه در  شبهای پائیزی به کنارت پناه می اوردم با ساندویچی در دست و پیچیده در پتوئی.چشم بر هم می گذاشتم و تو گوئی سالهاست که فارغ هستم از دنیا  جائی  در لا مکانی و لا زمانی در میان رویاها و در گستره آرزوهایم با تو پیوند می خوردم.و چه دور می شدم از غمها و سختی ها و چه دور .

و تابستانها درکنار سمفونی زیبای قورباغه ها و غوکان و گاهی نیش تند و گزنده ی  پشه ای ..........در کنار تو رویا تنیده ام   از کودکی تا نوجوانی ...از نوجوانی تا بلوغ ...از بلوغ تا جوانی .....در کنار تو بالیدم و از تو خاطره ها دارم

تابستانهای گرم وداغ و زمستانهای سرد و گاهی برفی با پرندگان مهاجر زیبا که زیبا ترین آواز جهان را بر فراز تو می خواندند وچقدر زیبا بودو با شکوه عید های روزگاران دور . روزهای تعطیل و جمعه های غمگین وکشدار و چقدر تکرار ناشدنی و چقدر دور و چقدر دور.

دیگر تو را دوست نخواهم داشت شهر من.نه من آن من همیشگی هستم و نه تو آن شهری که دوست می داشتم.گوئی همه چیز برایم غریبه ای بیش نیست..

شهر من دیگر تو را دوست نخواهم داشت .نه تابلو ها وپوسترهایت را با تصاویر شهدا و جنگ, و نه  مردمانت را که تو گوئی همه چیز زندگی را چه متزورانه با دین معامله می کنند و چه بد معامله ای , و نه  هوای آلوده ات را که ریه هایم را به درد وا  می دارد, و نه متروی همیشه نا تمامت را که لبخند کریهی است بر لبان شهر و نه خیابانهای شلوغت را و نه رود خشکت را و نه  همیشه عذاداریت را, ونه عنوان های پر طمطراقت را .....پایتخت همیشه متمدن اسلامی .... و نه ساختمانهای قدیمی و پوچی که فقط یاد آور ناکارامدی و بی لیاقتی   وهوسرانی  سردمداران م.س.ل.م.ا.ن.  ش.ی.ع.ه  در گذشته های دورتوست , و نه توریست هایت را , مردمان بیگانه ای که چه رسوا و مضحک روسری بر سر و با سعی نا کام در پوشاندن گوشه و کنار خود به دیدن مساجد می آیند صدای اذان می آید..

گروه گروه و دسته دسته و چه عجیب به ما مینگرند تو گوئی که  ما هرگز نخواهیم فهمید  که در زیر  گوش هم چه پچ پچه ها می کنند و نمی فهمیم هنوز هم .خسته اند وشاید متعجب  از دیدار اینهمه مسجد در شهر های مختلف  و از تمام تمدن و شکوه ما فقط مساجد هستند که به نظاره گذاشته ایم وبس .

دیگر دوستت نخواهم داشت شهر من و دیگر همچون گذشته با دوری دو روزه ات دلتنگ نخواهم شد.

به تو  می نگرم با ماری مهیب و بزرگ و خشکیده پیچان در دلت که  همچون دهان کجی دردناکیست  بر ما اهالی شهر .

به رود خانه می نگرم هراسناک , شطی از خون,  رودی از خون  . جاری و خروشان با هزاران جسد

به دست  محمود افغان.

به دیوارها می نگرم و جسد زیبا دخترکان و زنانی را می بینم که از ترس و هراس  تجاوز و وحشیگری افغانها به دست پدران و شوهران خود به  جرزهای دیوار پناه می برند و آنسوتر رقعه ها و حرزهائی  را که شاه سلطان حسین صفوی  همراه با دخترکان سپید و زنان بیشمار حرمسرای بی وصفش به دست آب می دهند  تا امام زمان به یاریش بشتابند.و هیاهو و خون ودود و آتش .....

بر بستر خشک و سردت می نگرم که در زیر نور خورشید چقدر نا زیباست  .تو گوئی انعکاس تمام نا زیبائی ها وبدیهاست در چشمانم. به بولدوزرهای زشتی می اندیشم که روزانه و شبانه بستر عمیقت را پر نمودند و چه فریبی بود ریاکارانه  برای ما اهالی .و بعد اندکی پیاله آبی برتو جاری ساختند که همین پیاله نیز فروخته شد به بهائی گزاف .......و در تعجبم که هنوز فرصت نیافته اند تا تابلو های " شنا ممنوع " و " خطر غرق شدن " را از گوشه کنار این بستر ناهمگون وخشک بردارند که کارهای مهمتری نیز هست.

می ترسم که دیری نپاید که بسترت را سیمان و آسفالت به  بزرگراهی نه چندان ضروری و نا کارامد تبدیل کند.  و در ختان که شبانه قطع خواهند شد هر چند به زودی زود خشک می شوند و کتابها که چه زود عوض می شوند  هراسناک در انکار همه چیز . و چه استادند , حاشا و کلا که رودخانه ای اصفهان داشته!

آه شهر من, چه دردها که در سینه داری آماس کرده همچون من.چه روزها که ندیدی .بر تو چه روا داشته اند این نامردان و نفهمان زمانه.

باید زندگی عامیانه را بیاموزم.

باید عامی بودن را بیاموزم در میان مردمانی که  همه چیز را پیدا و پنهان به جز چشم سر با هیچ نمی بینند.باید بیاموزم که دانستن بد است وفهمیدن دردناک.

و من اینجا ایستاده ام .در آستانه 29 سالگی.با تمامی رویاهای ناکام و تلاش هائی  که در جهت هدف داشتن متحمل شده ام.با همه شب بیدار ماندنها و بی خوابی ها.دیگر چه فرق می کند ؟

دانستن مهم نیست. تو گوئی که هیچ اتفاقی نیافتاده.هیچ نموی , جهشی,  رشدی, دیگر هیچ فرقی نمی کند هیچ.

هیچ تفاوتی نیست میان من ویک عامی نادان.دیگر زیاد دانستن مقبول نیست.

چه بسا احمق ها بیشتر ارج و غرب دارند در این بازار مکاره. چقدر با خودم غریبه شدم در این دگر دیسی اجباری.

باید همینجا ماند .چاره ها تمام شده اند وقتی تمام درها بسته اند و مرا یارای گشودن هیچ قفلی نیست و تمام راهها به انتظاری وحشتناک بن بست می شود.

باید حقیقت را با عمقی ترین ذره وجود باور کرد و تسلیم شد.باید عامی بود چون دیگران.باید عامی بودن را بیاموزم هر چند سخت و دردناک.

کتابهایم در کتابخانه به تلی انبوه شده اند و در کمد و انباری نیزهم و تحصیل رویائی بس  دور و دور و دور .....  وپیشه ای که لیاقتش را دارم  جائی همین گوشه وکنار بسیار دور در انتظار من است و رویاهایم پیر و فرتوت و ناتوان  و سنم سوار بر رخشی وحشیانه می تازد  بر شوره زار بی امید و کسالت بار زندگیم.و کودکم و کودکانم  هنوز نیامده با هزاران امید در سر ..................

شهر من در توکجاست جائی  برای دمی آسائیدن؟ در تو کجاست  جائی برای دمی شاد بودن وشاد ماندن؟ جائی برای تجربه  دمی احساس انسان بودن ؟ کجاست جائی برای دمی تفریح و صد البته از نوع سالم و نه  دیگر هیچ ؟

شهر من دیگر تو را دوست نخواهم داشت.