آقا من وکیل وصی سفارت محترم  کانادا جون

این چند روزه خبر های متفاوتی شنیدم.می دونم که تمام دوستان عزیزم هم مثل من پیگیر اخبار مهاجرتی از هر نوعش هستند.هر وبلاگ و سایتی رو که می ری تلاش شده تا به نوعی خبر های داغ رو به روز به بچه ها بر سونه از کنسل شدن قرعه کشی لاتاری ا.م.ر.ی.ک.ا. ی جهانخوار به قول یکی از دوستان عزیزم بگیرید تا تعطیل شدن بخش کبک سفارت ک.ا.ن.ا.د.ا در سوریه.انتقال پرونده ها.تاخیر نامعلوم مصاحبه ها تا مهر ماه وووووووووووو

خلاصه که بحث داغ و خبری روز مهاجرین, این دو خبر نگران کننده هست.همه آشفته ,مضطرب و نگران از این هستند که می خواد چی بشه و همه جا پر شده از برداشتها و دیدگاههای خیلی از دوستان که یه سری حدس و گمانه زنی هم شاملش می شه.نا گفته نمونه بنده حقیر هم که در قرعه کشی در کمال ناباوری قبول نشدم و در حال حاضر هم توی شانزده ماه انتظار مدیکال طلائی به سر می برم.

جریان داغ مهاجرت مخصوصا برای ما ا.ی.ر.ا.ن.ی ها همیشه پر فراز و نشیب و داغ و پر خبر بوده و البته خصیصه و صفت ما ا.ی.ر.ا.ن.ی ها هم که شایعه پراکنی هست بهش دامن زده و هزار رنگش کرده.

کمی هم حق داریم با این اوضاع و شرایط و احوالی که داریم می گذرونیم باید هم کمی تا حدودی این طور باشه اما کمی تا حدودی.و اگر بیشتر بشه فقط و فقط باعث آشفتگی خودمون و دوستانمون می شه و یه کلاغ چهل کلاغ .که ضرب المثل فقط خاص خودمون هست ما .ا.ی.ر.ا.ن.ی .ها ی گرام.

در اینکه سفارت کبک بسته شده حرفی نیست و احتمالات زیادی هم ممکنه رخ بده.اما من مطمئن هستم با وجود شلوغی زیاد و حجم سنگین کاری که بر عهده سفارت هست و با وجود اینکه به هر حال یه درصدی هم باید وجود خطاهائی رو طبیعی بدونیم و راندم اررور هست .من معتقدم که این دوستان خوش تیپ و خوش پوش و واقعا با کلاس ومهربون ما همیشه دوست داشتند تا انجائی که می شه به ماها کمک کنند.و نهایت تلاششون رو می کنند.البته با نهایت دقت.هیچ پدر کشتگی هم با ماها ندارند.

آخه عزیزان دل من ,اونها که مثل ما ا.ی.ر.ا.ن.ی ها نیستند که تا یه کاری خواهان پیدا می کنه و شلوغ می شه اول هرج و مرج و بی قانونی و پارتی بازی باشه.همه کارها باید با نهایت دقت صورت بگیره.

بیائیم به جای این همه پراکندن نگرانی و گسترش تشویش مخصوصا با حدس هائی که می زنیم وممکنه خیلی هاشون هم اشتباه از آب در بیاد.اروم باشیم و به هم دیگه امید بدیم.به نظر من همچین بدی هم نیست می گید چرا ؟حالا بهتون می گم:

اولا که تاخیر مصاحبه های دوستان, من کاملا درک می کنم که چه استرسی رو تحمل کردند و می کنند اما بیائید قبول کنیم که طبق تجربه دوستانی که مصاحبه دادن اخیرا روی زبان و تسلط به اون خیلی گیر داده می شه حالا از این فرصت تاخیر استفاده کنید و محکم بچسبید به بهتر کردن زبانتون و جمع کردن مدارکی که امتیازتون رو بالا ببره .به هر حال این انفاق ابدی نیست و من هم بعید می بینم که اوضاع سفارت خیلی بریزه به هم و در عرض کمتر از چند ماه همه چیز رله می شه .فرض کنید از همون اول زمانتون رو این طور اعلام کردند پس تورو خدا حسابی بخونید به جای غرغر کردنو ناراحتی.تا حالا در طول این صد سالی که ک.ا.ن.ا.د.ا مهاجر می گیره ممکنه تغییراتی بوجود امده باشه اما روند کاریشون همیشه منظم و مرتب و درست بوده .و به نظر من این دقتشون هم طبیعیه به هر حال این حساسیتهاشون در گزینش افراد بوده که باعث شده کشورشون از خیلی جهات اول دنیا باشه .خود شماکه ک.ا.ن.ا.دا. رو به عنوان کشور دومتون قبول کردید دوست دارید بعد این همه آزار واذیت برید یه جائی بدتر از  اینجا؟

بعدشم فکرش رو بکنید این همه هزینه می دید و سختی می کشید بعد مجبورید برید یه کشوری که از اینجا هم عقب افتاده تره و کثیفه و قدیمیه و تازه هیچ احترامی هم برای ا.ی.ر.ا.ن.ی .ها قائل نیستند .بعدشم همه هم که از اینجا به قصد  سفر زیارتی می رند و با چه عملیاتی بین اونها توی پرواز و هتل باید تاب بیارید بعدش هم که چه هتلهائی ......خوب بهتر نیست مثلا این سفرتون هم فال باشه و هم تماشا ؟هم سیاحتی باشه هم سفارتی ؟

مثلا برید یه کشور قشنگ و شیک و تمییز و با کلاس حالا اروپا هم که راهمون نمی دند به این راحتی .حداقل الان تابستونیه رو فرض کنید برید ترکیه یه سر هم برید آنتالیا( چه می دونم ....آنتاپالیا...) یا مثلا دبی هر چند گرمه اما لااقل زیبائی های خودش رو داره .یا چه می دونم یه جائی بهتر از سوریه!

تازه سفارت سوریه همیشه به این معروف بوده که پرونده ها رو دیر بررسی می کنه و نسبت به جاهای دیگه زمان طولانی تری داره .خوب اینم که بهتر می شه.شاید بهانه ای بشه که پرونده های ما بره جائی دیگه وزودتر بررسی بشه!

در مورد قسمت فدرال هم محکم و سریع دارند کارهاشون رو می کنند.اگه هم به ورشو منتقل بشه که باز بهتر.سرعت کارها بیشتر می شه.چون ویزا افیس خلوتی داره و تند وتند کارهای پرونده ها رو انجام می دند.مثلا کسی که توی هفده ماه انتظاره غیر ممکنه پرونده اش بر فرض مثال هم که بره ورشو دوباره یه ده ماه دیگه بره تو انتظار .اونهائی هم که توی کشاکش زمانشون هستند چه سوریه چه ورشو.این نظر منه باید صبر کرد تا نوبت ما بشه مثل نانوائی .عوضش اوستا شاطر یه نون برشته بهمون می ده ها.........

در بدترین حالتش اینه که ویزا افیس فدرال هم در سوریه ببنده.خوب بیائید ببینیم چی پیش می یاد ؟پرونده ها رو بر می دارند می برند یه جائی دیگه؟یعنی چقدر طول می کشه؟برای کشوری که همه چیزش کامپیوتری و قانون منده فکر نکنم بیشتر از یه دو ماهی طول بکشه.یه وقتی هم کمتر.آخه پرونده ها رو که نمی ریزند توی گونی و پشتشون بندازند و ببرند( یاد یه خاطره افتادم , پدر عزیز و نازنینم به سلامتی پارسال باز نشست شدند رفته بودند دنبال کارهای بازنشستگی .گفته بودند خودتون باید برید دنبال سابقه بیمه .اونم کجا شرکت ملی نفت پر طمطراق.بعد از ماهها دوندگی و در به دری یه ده سالی سابقه گم بود؟؟؟مالیات کسر شده بود .حق بیمه از بابا کسر شده بود می گفتند این مدت نبودی؟؟؟ببینید چه وضعیه ها.اخه مگه می شه؟؟؟گفتندبرید قسمت بایگانی ما نتونستیم پیدا کنیم .یه روز سه چهار نفری به عنوان نیروی کمکی رفتیم بایگانی بیمه نفت ا.ی.ر.ا.ن .یه انبار بزرگ و آشفته و پر از پروندهای کهنه و قدیمی که هر گوشه ای پرتاب شده بود و ریخته بود به هم.رو سر هم سوار .بعد سه چهار روز غوطه زدن در میان پروندهای پاره و پوره و کهنه آشفته,سابقه  چهار سال رو پیدا کردیم و بقیه رو هم آقایون فرمودند موش خورده!!!!!!!!باورتون می شه.به خدا همینو به بابا گفتند .سابقه بیمه یه کارمندبا چهل سال سابقه رو در شرکت نفت موش خورده بود.خودتون برید تا آخر داستانو........)خوب چی می گفتم :همین الان هم که میگند سوریه ریخته به هم خود سایت زده فقط و فقط به دلیل امنیت جانی ماها, که می خواند به عنوان شهروندشون بپزیرندمون سفر نکنیم وگرنه حتی زده که از لحاظ امنیت پاسپورتها و پرونده ها و هر گونه مرسوله ای امنیت وجود داره.ببینید همه چیز رو مو شکافانه بررسی می کنند.

بیائید باور کنیم که سفارتی های محترم و افیسر های خوش تیپ ما واقعا به کارشون واقف هستند و عوض اینکه مثل یه ا.ی.ر.ا.ن.ی تمام عیار عجول باشیم و خودمون بخواهیم همه کارا رو درست کنیم(که البته اقرار می کنم به خاطرجوی که داریم اینطور شدیم) به این هموطنان آینده امون اعتماد کنیم و کارها رو به دستشون بسپاریم و باور داشته باشیم طبق قول و زمانی که در سایت اعلام کردند زمان ما هم فرا می رسه صد البته که خودشون هم زدند 80درصد موارد و اون بیست در صد هم واقعا بستگی به شرایط پرونده ها داره که مثلا یکی بعد بیست ماه براش مدیکال می یاد یکی بعد دو ماه.باور کنیم که این تفاوت ها توی پروندها هست من خودم وقتی مصاحبه دادم واقعا بهم اثبات شد که هر فردی و هرپرونده ای شرایط خاص خودشو داره و هیچ دو تا پرونده ای عین هم نیست.مثلا ما با یه زن و شوهری دوست شدیم که قبل از ما مصاحبه داشتند به ظاهر شرایطتشون مثل ما بود حتی افسیر یه فرمی رو به خانمه داده بود برای کار دولتی در کبک که جالب بود به من هم داد پر کنم هر دو هم رشته امون علوم پایه بود و حتی سطح زبانها هم عین هم اما یه ماه بعد از مصاحبه به ما زنگ زدند که مدیکال ما امد و حالا هم یه سال اندی هست که ک.ا.ن.ا.د.ا. تشریف دارند به سلامتی.

شاید بگید چه دل خوشی داره این.اما باور کنید ما بیشتر از خیلی از دوستان منتظر بودیم و هستیم و بقیه اش رو هم نمی خوام بگم.اما تو رو خدا مثبت ببینیم.زیبا ببینیم.خوب ببینیم.این نگرش رو تا نرفتیم درست کنیم هر چند خیلی سخته.فکر می کنید ما چند هزار نفر ا.ی.ر.ا.ن.ی هستیم که می خواهیم مهاجرت کنیم ؟چه نیروی عظیمی می شه این باور های منفی ما .این پالس ها .این اعتقادات منفی که هر جا می ری نوشتند به من یکی که معلوم شد همه کارهاشون بی اساسه .معلوم نیست چیکار می کنند.الکی توی سایت یه چیزی می گند.دروغ می گند.و وووووووووو.هیچ کس به طور قطع از برنامه  ها و روش گزینش سفارتی ها خبر و اطلاعی نداره من به جرات می گم 80 در صد نظرات بر پایه حدس و گمانه.

بابا به هر حال این انتظار لعنتی یه روزی به خدا تموم می شه.ما چقدر آماده هستیم؟من که وقتی فکر می کنم اگه همین فردا بیاند و بهم بگند پاشو برو ! چقدر آماده هستم؟به خدا هول می کنم.اول از همه زبانم؟با وجود اینکه مدتیه دارم با استاد خصوصی کار می کنم و پنج ساله کم و بیش در جریان یادگیریش هستم..

به قول یه دوستی اینجا خونه امون رو  داریم.ماشینمون رو داریم.کارمون رو داریم .درامد ماهانمون رو هر چه مقدار که باشه داریم .در کنار دوستان و خانواده هستیم و هی نشستیم متتظر و کاری نمی کنیم .اومدیم و همین فردا رفتیم ک.ا.ن.ا.دا .خونه که نداریم.ماشینم که نداریم .در به در کار هم که هستیم با اون زبانهائی توپی که داریم.فک و فامیلی هم که نداریم.دوستی هم که اون اوایل نداریم مخصوصا با ضعف زبان و تفاوتهای فرهنگی .همه اش هم مضطرب پولی هستیم که به ریال اوردیم و به دلار خرج می کنیم .خوب حالا ارامش بیشتری داریم برای یادگیری یا اون وقت؟؟حالا پول بشتری باید خرج کنیم برای تقویت زبان یا اونوقت؟؟حالا فامیل و دوستی داریم برای حمایتمون یا اونوقت؟؟؟

خلاصه بهتون بگم اندر احوالات اینجانب و مستر جوجو (بخوانید مرد بزرگ)که ما داریم زبانه رو می خونیم .تازشم هی رفتیم و آمدیم و یه تور عالی تایلند یه هتل پنج ستاره که برای تبلیغ اسمشو نمی گم هم رزرو کردیم .......منتهاو

منتها یه دوست عزیزم که بعد از مصاحبه رفته بودند دبی راهنمائیمون کردند که حالا که مدیکالشون آمده و پاس ریکوئست شدند وپاس رو فرسنادند بهشون اعلام کردند دوباره باید بک گراند چک بشند و مدتش هم معلوم نیست و باید صبر کنند تا خبر شون کنند.در نتیجه ما هم ترسیدیم و در واقع گفتیم ارزشش رونداره دوباره زمانمون رو طولانی تر کنیم .به هر حال در مورد مسائل چک امنیتی این موارد  بعید هم نیست.پس فعلا گودبای تایلند.گود بای سفر های خارجی تا خود خود کانادا.

پس زبان می خونیم.زبان می خونیم .باز هم زبان می خونیم.سفر های کوتاه داخل کشوری می ریم.خرید می کنیم.مهمونی می ریم.پارک می ریم.می ریم سینما جدائی نادر از سیمین می بینیم.کتاب می خریم.کتاب می خونیم.سعی می کنیم پول جمع کنیم (هر چند نمی شه) و دوباره زبان می خونیم وزبان می خونیم ....حالا خود دانید.





هجوم افکار من

ذهنم none stop کار می کنه.از اول صبح که از خواب پا می شم .در حین تهیه صبحانه.وقتی دارم زبان می خونم.وقتی نهار درست می کنم مخصوصا وقتی توی خونه تنهام و هیچ صدائی به جز صدای افکارم نمی شنوم.حتی وقتی جوجو خان تشریف می یارند منزل و حتی وقتی دارم باهاش حرف می زنم ذهنم درگیره.وقتی رانندگی می کنم وحتی سر کارکه سرم حسابی شلوغه یعنی در حین حرف زدن با همکارانم هم یه قسمتی از ذهنم داره کار خودش رو می کنه.خلاصه که تا پاسی از شب که بیدارم فعاله جالبه که توی خواب هم استراحت نداره انواع و اقسام مدلهای خواب رو می بینم و خلاصه .......................

نمی دونم مقتضی شرایطی هست که دارم یا مال سنم هست یا ؟نمی دونم؟

امروز صبح بعد از خوردن صبحونه همینطور که به حرفهای نا تمام ذهنم گوش می دادم مقدمات نهار رو آماده کردم و نشستم سر کتاب فکر کنم یه دو صفحه ای خوندم و وقتی به خودم آمدم دیدم مدتهاست دارم فکر می کنم.

خیلی جالبه اینکه خدا چقدر بزرگه و مهربون.انگار هر بار برای اولین بار به این موضوع پی می برم . مبهوت می مونم.

اینکه چقدر حواسش به بنده هاش هست .اینکه چقدر دوستشون داره و مواظبشونه.اینکه هیچ کاری از صلاح اون به در نمی ره.

امروز داشتم فکر می کردم وقتی عقد کردیم و برای مهاجرت اقدام کردیم چقدر خوشحال بودم که بلاخره طلسم شکسته شدو ما تا چند صباح دیگه می ریم.ما توی مرداد ماه مدارکمونو به آقای وکیل تحویل دادیم و آسوده به انتظار نشستیم .اون زمان مدت زمان پروسه پنج ساله بود .نگو که این آقای وکیل که چی بگم خدا خوبش کنه .مدارک ما رو با پولمون برده بود با خودش کانادا وتوی اسفند ماه تحویل سفارت داده و خلاصه اینکه برای ما یه فایل نامبر فدرال آمد به تاریخ 17 / اوریل/2005

چند سال بعد ما دیدیم نه خیر انگاری هیچ خبری نیست .آمدیمو یه پرونده باز کردیم برای کبک . سختی کشیدیمو مصاحبه دادیم و شکر خدا قبول شدیم .ایشون برای اینکه مابقی پول خودشون رو که باید بعد از قبولی می دادیم از ما بگیرند به ما نگفتند می تونیم تا توی سوریه هستیم بی .فایل باز کنیم و ما برگشتیم ا.ی.ر.ا.ن و پول و مدارکمون رو دادیم به این آقای وکیل و به انتظار نشستیم .نگو که اقا باز مدارک ما رو سه ماه بعد تحویل سفارت دادند و ما یه فایل نامبر گرفتیم به تاریخ  13/اوریل /2010

جالب نیست؟طبق پرونده فدرال باید ما تا حالا رفته باشیم اما این تغییر پرونده کا ما رو نه تنها جلو نبرد عقب هم انداخت!!!

اون اوایل خیلی ناراحت بودم و هر وقت یادم می آمد حسابی دکورازه می شدم.اما حلا می بینم و واقعا پی بردم که بدون اذن و اجازه خدای مهربونم برگی از درخت نمی افته.

ما فکر می کردیم با این تغییر پرونده حتما زودتر قبول می شیم و طبق قولهائی که داده بودند یه ساله کانادائیم اما غافل از خواست و مصلحت خداوند بودیم.خدایا چقدر بزرگی و مهربون و ما چقدر کوچکیم و ناچیز .

توی این مدت خیلی ازار واذیت دیدیم و سختی های بسیاری کشیدیم اما ایمانمون به تو و به مهربونیت و به بزرگیت هزاران هزار برابر شده.خدایا به تو توکل کردیم و توی این راه قدم گذاشتیم .به تو توکل کردیم و این راه و مسیر سخت و دشوار رو تا به اینجا پیمودیم و باز هم به تو توکل داریم و به تو پناه می بریم.

در انتظار خیلی چیز ها هستیم و نمی دونیم که چه چیزهائی در انتظارمون هست.هر چه هست فقط وفقط خیر و نیکی و خواست توست ای مهربانترین مهربانان.پس با ما باش و لحظه ای ما رو رها و تنها مگذار.



ایستگاه استجابت دعا

بارون داره تند تند می باره.نیمه شب یکشنبه هست و صدای زیبا و مهیب

رعد و برق توی سقف آسمون می

پیچه.توی ماه دوم سال جدید هستیم.حس و هوای عجیبی دارم.نمی دونم

این کرختی و بیهودگی کی و چه

طور از زندگی ما منتظران بیرون می ره.همه چیز راکد و بی مفهوم شده

وخدا....

خدائی که سهراب می گه در این نزدیکی هست اما.......انگار که نیست.

انگار که خیلی دوره. خیلی خیلی دور...........

انگار که ما رو نمی بینه!!!!!!!!!!!!!!!

هرروز با تابش اولین بارقه های نور خورشید دلم گرم می شه.چشمامو وا

می کنم و با خدای توی دلم حرف می زنم .خدائی که شب تا صبح در کنار

من آرمیده و با من نفس می کشه.

و شب هنگام وقتی خسته از همه چیز و هیچ چیز به خواب پناه می برم با

خدای خودم .یاور و همراه خودم حرف می زنم و درد دل می کنم .

هزاران خواسته وتمنا دارم و اینکه همیشه و هر کجا با من باشه.در کنارم

باشه.یاورم باشه.مراقبم باشه.پناهم باشه.

بعد چشمهامو می بندم و ذهنم رو می سپارم به دستش و ...............

از صبح تا شام باهاش حرف می زنم و باهاش زندگی می کنم .....اما ....

یه امائی هست.....

اون همیشه و آروم در کنارمه ......با منه.با من نفس می کشه.با چشمهای

من می بینه.با گوشهای من می شنوه.با فکر من فکر می کنه.....اون

بامنه و با من نیست ...........

حسش می کنم و نمی کنم ........

می بینمش و نمی بینمش.........

صداش می کنم و جوابی نمی شنوم..........

می گردم و نمی یابمش ............

خدایا کجائی ؟چرا بهم جواب نمی دی ؟چرا تنهام گذاشتی؟

خداییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییا

می دونم که هستی .....می دونم که مهربونی .....می دونم همه چیز رو

می دونی ...می دونم همه چیز رو می بینی .....

فقط باهام حرف بزن........دستامو بگیر .........و منو تو آغوش بزرگت  جابده...............

خدایا خیلی تنهام...خیلی خسته ام ........خیلی ناتوانم..........خدایا از همه

چیز بریدم.....از همه کس ناامیدم

فقط توئی........فقط تو رو می شناسم........تو و تو و تو ...............

چرا جوابمو نمی دی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یک نفر دلش شکسته بود.

توی ایستگاه استجابت دعا

منتظر نشسته بود.

منتظر ,ولی دعای او

دیر کرده بود.

او خبر نداشت که دعای کوچکش

توی چارراه آسمان

پشت یک چراغ قرمز شلوغ

گیر کرده بود.

او نشست و باز هم نشست

روزها یکی یکی

از کنار او گذشت

روی هیچ چیز و هیچ جا

از دعای او اثر نبود

هیچ کس

از مسیر رفت و آمد دعای او

با خبر نبود

با خودش ,فکر کرد

پس دعای من کجاست؟

او چرا نمی رسد؟

شاید این دعا

راه را اشتباه رفته است!

پس بلند شد

رفت تا به آن دعا

راه را نشان دهد

رفت تا که پیش از آمدن برای او

دست دوستی تکان دهد

رفت

پس چراغ چارراه آسمان سبز شد

رفت و با صدای رفتنش

کوچه های خاکی زمین

جاده های کهکشان

سبز شد

او از این طرف ,دعا از آن طرف

در میان راه

با هم آن دو رو به رو شدند

دست توی دست هم گذاشتند

از صمیم قلب,گرم گفتگو شدند

                                            برف ها

                                             کم کم آب می شود

                                             شب

                                              ذره ذره آفتاب می شود

                                             و دعای هر کسی

                                             رفته رفته توی راه

                                             مستجاب می شود ................

خویش را باور کن

 

 

"خویش را باور کن"

هیچکس جز تو نخواهد روئید

شعله روشن این باغ تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد تابید

سرو آزاده این باغ تو باید باشی

رعد این صحنه تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد غرید

چشمه جاری این دشت تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد جوشید

نازنین!

سرنگون کردن غم، حرکت آسانی نیست.

لیک آسانتر از آن است که می پنداری.

ریشه ها می گویند:

"ما تواناتر از آنیم که می پنداری"

باز کن پنجره را، صبح آمده است.در این خانه رخوت بگشای.

باز هم منتظری؟

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ بذری، بی تو روی این خاک نخواهد پاشید.

از دل خاک نخواهد روئید

خوشه ای نیز نخواهد برخاست

خرمنی گرد نخواهد گردید

اسب اندیشه خود را زین کن

تک سوار سحر جاده تو باید باشی

و خدا می داند و خدا می خواهد

که تو " خودآ "یی باشی بر پهنۀ خاک

"کودکان فردا، خرمن کشتۀ امروز تو را می جویند"

خواب و خاموشی امروز تو را

در حضور تاریخ، در نگاه فردا

هیچ کس بر تو نخواهد بخشید

باز هم منتظری؟

برخیز که صبح است بهار آمده است.

"تو بهاری ،

آری !

خویش را باور کن.