ذهنم none stop کار می کنه.از اول صبح که از خواب پا می شم .در حین تهیه صبحانه.وقتی دارم زبان می خونم.وقتی نهار درست می کنم مخصوصا وقتی توی خونه تنهام و هیچ صدائی به جز صدای افکارم نمی شنوم.حتی وقتی جوجو خان تشریف می یارند منزل و حتی وقتی دارم باهاش حرف می زنم ذهنم درگیره.وقتی رانندگی می کنم وحتی سر کارکه سرم حسابی شلوغه یعنی در حین حرف زدن با همکارانم هم یه قسمتی از ذهنم داره کار خودش رو می کنه.خلاصه که تا پاسی از شب که بیدارم فعاله جالبه که توی خواب هم استراحت نداره انواع و اقسام مدلهای خواب رو می بینم و خلاصه .......................

نمی دونم مقتضی شرایطی هست که دارم یا مال سنم هست یا ؟نمی دونم؟

امروز صبح بعد از خوردن صبحونه همینطور که به حرفهای نا تمام ذهنم گوش می دادم مقدمات نهار رو آماده کردم و نشستم سر کتاب فکر کنم یه دو صفحه ای خوندم و وقتی به خودم آمدم دیدم مدتهاست دارم فکر می کنم.

خیلی جالبه اینکه خدا چقدر بزرگه و مهربون.انگار هر بار برای اولین بار به این موضوع پی می برم . مبهوت می مونم.

اینکه چقدر حواسش به بنده هاش هست .اینکه چقدر دوستشون داره و مواظبشونه.اینکه هیچ کاری از صلاح اون به در نمی ره.

امروز داشتم فکر می کردم وقتی عقد کردیم و برای مهاجرت اقدام کردیم چقدر خوشحال بودم که بلاخره طلسم شکسته شدو ما تا چند صباح دیگه می ریم.ما توی مرداد ماه مدارکمونو به آقای وکیل تحویل دادیم و آسوده به انتظار نشستیم .اون زمان مدت زمان پروسه پنج ساله بود .نگو که این آقای وکیل که چی بگم خدا خوبش کنه .مدارک ما رو با پولمون برده بود با خودش کانادا وتوی اسفند ماه تحویل سفارت داده و خلاصه اینکه برای ما یه فایل نامبر فدرال آمد به تاریخ 17 / اوریل/2005

چند سال بعد ما دیدیم نه خیر انگاری هیچ خبری نیست .آمدیمو یه پرونده باز کردیم برای کبک . سختی کشیدیمو مصاحبه دادیم و شکر خدا قبول شدیم .ایشون برای اینکه مابقی پول خودشون رو که باید بعد از قبولی می دادیم از ما بگیرند به ما نگفتند می تونیم تا توی سوریه هستیم بی .فایل باز کنیم و ما برگشتیم ا.ی.ر.ا.ن و پول و مدارکمون رو دادیم به این آقای وکیل و به انتظار نشستیم .نگو که اقا باز مدارک ما رو سه ماه بعد تحویل سفارت دادند و ما یه فایل نامبر گرفتیم به تاریخ  13/اوریل /2010

جالب نیست؟طبق پرونده فدرال باید ما تا حالا رفته باشیم اما این تغییر پرونده کا ما رو نه تنها جلو نبرد عقب هم انداخت!!!

اون اوایل خیلی ناراحت بودم و هر وقت یادم می آمد حسابی دکورازه می شدم.اما حلا می بینم و واقعا پی بردم که بدون اذن و اجازه خدای مهربونم برگی از درخت نمی افته.

ما فکر می کردیم با این تغییر پرونده حتما زودتر قبول می شیم و طبق قولهائی که داده بودند یه ساله کانادائیم اما غافل از خواست و مصلحت خداوند بودیم.خدایا چقدر بزرگی و مهربون و ما چقدر کوچکیم و ناچیز .

توی این مدت خیلی ازار واذیت دیدیم و سختی های بسیاری کشیدیم اما ایمانمون به تو و به مهربونیت و به بزرگیت هزاران هزار برابر شده.خدایا به تو توکل کردیم و توی این راه قدم گذاشتیم .به تو توکل کردیم و این راه و مسیر سخت و دشوار رو تا به اینجا پیمودیم و باز هم به تو توکل داریم و به تو پناه می بریم.

در انتظار خیلی چیز ها هستیم و نمی دونیم که چه چیزهائی در انتظارمون هست.هر چه هست فقط وفقط خیر و نیکی و خواست توست ای مهربانترین مهربانان.پس با ما باش و لحظه ای ما رو رها و تنها مگذار.