چهار شنبه سوری
متاسفانه اینجا هر چه که زمان می گذره به جای رشد شعور و فرهنگ و عقل و درایت مردم همه چیز داره پسرفت می کنه.همه چیز زیاده روی و افراط و تفریط . هر چند اون زمانها هم خانواده هایی بی فرهنگ و بچه های بی ادبی بودند که ماها همیشه از ارتباط با انها نهی می شدیم اما این دوره زمونه همه چیز قاطی شده.نه شعوری .نه فرهنگی .نه احترامی .نه ادبی .ادم از صبح روز سه شنبه جرات نمی کنه پاشو تو خیابون بگذاره.دست نیروهای انتظامی توی این مورد درد نکنه با سختگیریهائی که می کنند خدا می دونه اگه نبودند چه بلائی سر ماها می اومد توی این جنگل وحشی ......
خلاصه دیروز با هزار ترس و لرز در حالیکه مستر جوجو تا سر کوچه به دنبال ماشین میامد و توصیه های ایمنی می داد راه افتادم که برم سر کار .ورودی کوچه به خیابون توقف کردم که وارد خیابون اصلی بشم یه موتور سوار یه ترقه به اندازه توپ فوتبال انداخت و رفت یعنی در رفت.منم ترسو زهلم می ترکه از ترقه و فشفشه.چقدر خدا رحم کرد در حال استپ بودم وگرنه می خورد روی ماشین.کلی لرزیدم و نفرین و فحش توی دلم نثارش کردم.راه افتادم چهار راه بعدی کمی جلوتر سه تا دختر جوون توی ایستگاه اتوبوس ایستاده بودند یه وقتی یه موتور با سه نفر ادم که چه عرض کنم !!!!!!! امدند و یه ترقه که نه باور کنید یه بمب انداختند جلوی پای دختر ها و فرار .دود کل خیابون رو گرفت به خدا من دو متر پریدم هوا.اگه جای دختر ها بودم باور کنید سکته کرده بودم .درد سرتون ندم کل مسیر رو افسوس خوردم به حال خودم و امثال خودم و مرتب این سوال رو از کائنات پرسیدم که تا به کی باید اینجا باشم و این وحشت واضطراب و نگرانی و افسوس ها رو داشته باشم.بابا من از تماشای فیلم های وحشی که پر از حیوانات گوناگون و جورواجور ه خوشم نمی یاد کی رو باید ببینم ؟تا به کی باید حیوون تماشا کرد؟؟؟تا کی باید رفتار حیوانی دید؟؟
منظورم منفی گوئی نبود فقط براتون حرف زدم و کمی هم درد دل.حالا بریم سر قسمت خوبش.شب جوجو خان شوالیه وار تشریف اوردند سر کار بنده و به اتفاق رفتیم خونه مامانی گل ابریشمم.همگی طبق قرار قبلی بودیم دوستان خواهرم هم به خاطر بچه هاشون و به خاطر خواهر زاده ام هم بودند.جاتون خالی مامانی یه شام خوشمزه و یه اش دوغ عالی هم گذاشته بودند با تخمه و چیپس و پفک و خلاصه تمام عناصر ابر و باد و مه و البته به غیر از خورشید و فلک و صد البته عنصر اصلی اصل اتیش هم در کار بودن تا ما کیفی بکنیم و لحظاتی خوش باشیم.روی پشت بوم مامان اینا فرش پهن کردیم و اتیش درست و حسابی . بساط سماور ذغالی و چائی دبش و تنقلات و بزن و بکوب .حسابی جاتون خالی بود داداشی کوچیکه هم به اتفاق اقای جوجو فشفشه و کنده خریده بودند و تیش بازی قشنگی بود با رعایت نکات ایمنی .بچه ها هم حسابی کیف کردند و بهشون خوش گذشت.شب بسیار عالی و به یاد ماندنی بود همگی تمامی قصه ها و ناراحتی ها رو ریختند توی اتیش و ارزوی زندگی به گرمای اتش و نورانیت اون داشتند.
ادمیزاد از لحظه بعد خودش هیچ خبری نداره.تازه داره سال تمام می شه یعنی نشده در کش و قوسش هست و من نمی خوام به پایان سال بعدی و چهار شنبه سوری بعدی فکر کنم و اینکه کجا هستم ؟با کی هستم ؟و چه می کنم ؟سعی کردم که در لحظه باشم و از لحظه لذت ببرم .در کنار همسر عزیزتر از جانم.خانواده گلم و دوستان خوبمون.از خدا برای همه خیر و برکت و سلامت و سعادت ارزومندم و اینکه سال جدید بر خلاف تمام ترس ها و دغدغه هائی که مخصوصا امسال همه مردم کشورم دارند به خاطر مسائلی که همه کم و بیش می دونیم و در جریان هستیم سالی پر از برکت و خوشی و موفقیت و پیشرفت باشه .خدایا تو بزرگترین و مهر بانترین و قادرترین هستی پس برای همه ماها بخواه هر چه که خیر و خوبی و نیکی هست.امین.