چهار شنبه سوری

دیشب شب چهار شنبه سوری بود.خیلی وقته از اون دوران زیبا و با صفای گذشته و کودکی می گذره و دیگه هرگز شور و شوق و صفای مراسم اون دوران باز گشتنی نیستند.دورانی که من اول ,دوم دبستان بودم و توی یه بن بست با صفا زندگی می کردیم.تمام همسایه ها واقعا افراد یک خانواده بودند .مهربون .مودب .فهمیده و دوست داشتنی .یادمه شب های چهار شنبه سوری توی بن بست ما غوغائی بود پسر های همسایه که ماشااله همگی بزرگ (دبیرستانی ) و خیلی هم زیاد بودند بساط اتیش رو جور می کردند و ما بچه  فینقیلی ها هم در کنار مامانامون که یه چادر سفید گلدار به سر داشتند و در کنار هم روی قالیچه می نشستند به اختلاط و تخمه و چائی و تنقلات مشغول بازی و شادی می شدیم.پسر ها از روی اتیش می پریدند و ما بچه ها ذوق زده بهشون نگاه می کردیم و توی دلمون می گفتیم خوش به حالشون که بزرگ شدند و کی می شه ما هم بزرگ بشیم فکر می کردیم خبریه! بعد که حسابی شیطنت و بازیگوشی می کردیم دور تا دور اتیش گرم و بر افروخته زیر چادر های مامانا پناه می بردیم و به قصه های بزرگتر ها و گاهی هم داستانهای وحشتناک جن و پری پسر های شیطون گوش می دادیم و توی تاریکی کوچه در زیر نور قرمز اتیش که توی چهره هاشون سایه انداخته بود جیغ و فریاد می کشیدیم و اونها کلی حال می کردند که ما چزغاله ها رو ترسوندند.اخر مراسم هم که اتیش خاموش می شد و گلیم و قالیچه ها جمع می شد و همگی می رفتند خونه . ما کوچولو ها چادر مامانی رو رو سرمون میانداختیم و کاسه های ماست خوری ملامین به دست با قاشق می رفتیم در خونه ها و قاشق زنی می کردیم.وای که چه حالی داشت .صدای غش غش خنده و ذوق و شوق ما تا هفت اسمون می پیچید مخصوصا وقتی که پسر ها می خواستند چادر رو از روی سرمون بکشند و ببینند کی هستیم.اونوقت و دوباره مامان ها هم دم در جمع می شدند و مابچه ها مشتاقانه غنائم و خوراکی های قاشق زنی رو می خوردیم و می خندیدیم.ابنبات بن بن .تافی ستاره ای که پوسته هاش یا نقره ای یا طلائی یا سورمه ای و یا قرمز براق بودن  و اونقدر سفت که دندونهامون به هم می چسبید.توت خشکه.کشمش .نخودچی و بیسکوئیت.خوراکی هائی بود که توی قاشق زنی توی کاسه هامون ریخته می شد با مهربونی و سخاوت و ما مشتاقانه و از روی بچگی چادر رو بالا می زدیم تا ببینیم چی برامون دادند و همگی جیغ می زدند و می گفتند شناختیمت هورا....ای روزگار.یادش به خیر.چقدر دور بودند و حالا چقدر دست نیافتنی .چقدر سالم و زیبا بود این تفریح اخر سالی ما بچه ها در کنار مادرها بدون کوچکترین مساله و خطری.نه ترقه ای در کار بود و نه جرقه ای و نه بمبی .................

متاسفانه اینجا هر چه که زمان می گذره به جای رشد شعور و فرهنگ و عقل و درایت مردم همه چیز داره پسرفت می کنه.همه چیز زیاده روی و افراط و تفریط . هر چند اون زمانها هم خانواده هایی بی فرهنگ و بچه های بی ادبی بودند که ماها همیشه از ارتباط با انها نهی می شدیم اما این دوره زمونه همه چیز قاطی شده.نه شعوری .نه فرهنگی .نه احترامی .نه ادبی .ادم از صبح روز سه شنبه جرات نمی کنه پاشو تو خیابون بگذاره.دست نیروهای انتظامی توی این مورد درد نکنه با سختگیریهائی که می کنند خدا می دونه اگه نبودند چه بلائی سر ماها می اومد توی این جنگل وحشی ......

خلاصه دیروز با هزار ترس و لرز در حالیکه مستر جوجو تا سر کوچه به دنبال ماشین میامد و توصیه های ایمنی می داد راه افتادم که برم سر کار .ورودی کوچه به خیابون توقف کردم که وارد خیابون اصلی بشم یه موتور سوار یه ترقه به اندازه توپ فوتبال انداخت و رفت یعنی در رفت.منم ترسو زهلم می ترکه از ترقه و فشفشه.چقدر خدا رحم کرد در حال استپ بودم وگرنه می خورد روی ماشین.کلی لرزیدم و نفرین و فحش توی دلم نثارش کردم.راه افتادم چهار راه بعدی کمی جلوتر سه تا دختر جوون توی ایستگاه اتوبوس ایستاده بودند یه وقتی یه موتور با سه نفر ادم که چه عرض کنم !!!!!!! امدند و یه ترقه که نه باور کنید یه بمب انداختند جلوی پای دختر ها و فرار .دود کل خیابون رو گرفت به خدا من دو متر پریدم هوا.اگه جای دختر ها بودم باور کنید سکته کرده بودم  .درد سرتون ندم کل مسیر رو افسوس خوردم به حال خودم و امثال خودم و مرتب این سوال رو از کائنات پرسیدم که تا به کی باید اینجا باشم و این وحشت واضطراب و نگرانی و افسوس ها رو داشته باشم.بابا من از تماشای فیلم های وحشی که پر از حیوانات گوناگون و جورواجور ه خوشم نمی یاد کی رو باید ببینم ؟تا به کی باید حیوون تماشا کرد؟؟؟تا کی باید رفتار حیوانی دید؟؟

منظورم منفی گوئی نبود فقط براتون حرف زدم و کمی هم درد دل.حالا بریم سر قسمت خوبش.شب جوجو خان شوالیه وار تشریف اوردند سر کار بنده و به اتفاق رفتیم خونه مامانی گل ابریشمم.همگی طبق قرار قبلی بودیم دوستان خواهرم هم به خاطر بچه هاشون و به خاطر خواهر زاده ام هم بودند.جاتون خالی مامانی یه شام خوشمزه و یه اش دوغ عالی هم گذاشته بودند با تخمه و چیپس و پفک و خلاصه تمام عناصر ابر و باد و مه و البته به غیر از خورشید و فلک و صد البته عنصر اصلی اصل اتیش هم در کار بودن تا ما کیفی بکنیم و لحظاتی خوش باشیم.روی پشت بوم مامان اینا فرش پهن کردیم و اتیش درست و حسابی . بساط سماور ذغالی و چائی دبش و تنقلات و بزن و بکوب .حسابی جاتون خالی بود داداشی کوچیکه هم به اتفاق اقای جوجو فشفشه و کنده خریده بودند و تیش بازی قشنگی بود با رعایت نکات ایمنی .بچه ها هم حسابی کیف کردند و بهشون خوش گذشت.شب بسیار عالی و به یاد ماندنی بود همگی تمامی قصه ها و ناراحتی ها رو ریختند توی اتیش و ارزوی زندگی به گرمای اتش و نورانیت اون داشتند.

ادمیزاد از لحظه بعد خودش هیچ خبری نداره.تازه داره سال تمام می شه یعنی نشده در کش و قوسش هست و من نمی خوام به پایان سال بعدی و چهار شنبه سوری بعدی فکر کنم و اینکه کجا هستم ؟با کی هستم ؟و چه می کنم ؟سعی کردم که در لحظه باشم و از لحظه لذت ببرم .در کنار همسر عزیزتر از جانم.خانواده گلم و دوستان خوبمون.از خدا برای همه خیر و برکت و سلامت و سعادت ارزومندم و اینکه سال جدید بر خلاف تمام ترس ها و دغدغه هائی که مخصوصا امسال همه مردم کشورم دارند به خاطر مسائلی که همه کم و بیش می دونیم و در جریان هستیم سالی پر از برکت و خوشی و موفقیت و پیشرفت باشه .خدایا تو بزرگترین و مهر بانترین و قادرترین هستی پس برای همه ماها بخواه هر چه که خیر و خوبی و نیکی هست.امین.

زندگی پر شور و شوق

دوستان عزیزم ده روز دیگه مونده تا بهار...تا عید نوروز.تا نو شدن سال .....نو شدن روزها ....نو شدن درختا و گلها و سبزه ها .....نو شدن و تمیز شدن خونه ها و و سایل و خلاصه چه دردسرتون بدم نو شدن زندگی .....

الان که دارم می نویسم بارون مدتهاست که یکریز و یکبند داره می باره.همه جا خیس و تمیز و قشنگ شده.از ناودون خونه ها اب جاریه و البته کف کوچه ها و خیابونها هم دریاچه بوجود اومده اما هوا بسیار لطیف و زیبا و قابل تنفس شده.اسمون زیبا و مهربون با ابر های پر سخاوت و بخشنده اش داره خونه تکونی می کنه و همه جا رو می شوره.فکر کنم این بارندگی در کل کشور همزمان بوده.اما هر چه که هست بسیار به جا و زیبا و درست هست.یه حس خاصی دارم .حسی که هر سال توی اسفند ماه بهم دست می ده .یه حس رویش.یه حس عجیب جاری شدن .منم مثل خیلی ها امسال خونه تکونی کردم.فقط شیشه هام مونده که اونم گذاشتم واسه این هفته.البته بارندگی هم یکی از دلایل دیگه اش هست.اما بر خلاف پارسال که دست به سیاه و سفید نزدم و همه اش در اندیشه رفتن بودم.امسال با ارامش فکر و خیالی پر از اندیشه های مثبت و زیبا اروم اروم خونه ام رو تمیز کردم و به جای جای و گوشه و کنارش عشق ورزیدم و محبت نثار کردم.

با ارامش و فراق بال وسایلم رو تمیز کردم و بهشون اطمینان دادم که هرگز نمی فروشمشون و دوستشون دارم.همه اشون یادگاری اولین سالهای زندگی مشترکم هستند .هر چند سال قبل تصمیم داشتم همه اشون رو رد کنم اما حالا خوشحالم که  عجولانه تصمیم نگرفتم و اینکار رو نکردم.با مهربونی و امید گرد همه وسایلمو گرفتم .همه اشون رو جابه جا کردم .تغییر جا و دکوراسیون دادم .تزئین کردم و با عشق و سلیقه چیدمانشون رو عوض کردم.لوستر هامونو با کمک جوجوی عزیزم تمیز کردم .تابلوها رو پاک کردم.کمدهامو تمیز کردم و مثل همیشه خیلی از وسایل و لباسهای نو رو بخشیدم به کسانی که می دونستم دلشون شاد می شه .پرده هامو باز کردم و با وسواس شستم روشن و درخشان شدند.اشپزخونه ام رو تمیز کردم.یخچالمو جابه جا کردم و همین طور میز نهار خوریمو.فنجون ها و قندون بسیار زیبائی خریدم و ظرفهامو مرتب کردم.خلاصه هر چه گرد و خاک نخوت و انتظار و سختی به جا مونده در این سال رو به احتظار  رو پاک کردم و به جاش امیدو پاکی و روشنائی و عشق پاشوندم.

منتظرم ,نه منتظر نامه مدیکال و ویزا .منتظر بهارم تا بیاد و دلمو سبز کنه.منتظر هر چه زیبائی و تازگی و جونه زدن هستم.منتظر روزهای خوب و خوش و زیبا هستم.منتظر شادی و شور و شوق فراوان و بی اندازه هستم.منتظر روزهای موفقیت و شکوه که خودم می سازمشون و خلقشون می کنم هستم فقط همین.منتظرم تا روزها بیاد تا من نقاشیشون کنم و رنگشون بزنم.

قالب و یلاگم رو هم به همین دلیل عوض کردم هر چند چندین بار بدون میل خودم و به دلیل حجم کم و به هم ریختن قالب مجبور شدم عوضش کنم اما شاید اونم به دلیل اشفتگی ذهن و خیالم و به هم ریختگی برنامه زندگیم بود که روی قالب وبلاگم هم اثر گذاشته بود.از حالا تا به همیشه سعی و تلاش می کنم که انتظار درخشان و مثبت و سازنده در زندگیم باشه و برای همیشه مفهوم و معنای انتظار سالی که درش به سر می بریم و گذروندم را از زندگیم پاک می کنم.البته باید این انتظار رو می کشیدم تا به اینجا برسم.

قالب و بلاگم هم با من و با بهار بهاری می شه .نوید زندگی موفق و خوش در ک.ا.ن.ا.د.ا رو برام داره در بهار تازه و نو .در بهار زندگیم و حرکت به سوی موفقیت و پیشرفت و کمال و رشد  روحی و معنوی .

یه سبزه خوشگل و زیبا هم  انداختم و اونقدر قربون صدقه اش می رم که جوجو خان حسود لب به اعتراض گشوده.چقدر این اقایون حسود هستند!!!!!!!!

هر روز ابش می دم .جا به جاش می کنم .توی افتاب می گذارمش و باهاش حرف می زنم. تصمیم دارم بعد بکارمش .اخه من هر سال سبزه تخمه کدو می اندازم.جوجوئی هم بهم قول داده یه گلدون خوشگل براش بخره و توی بالکن بگذاره تا وقتی رشد کرد از لب بالکون توی حیاط اویزون بشه.نمی دونید که چه گل های خوشگلی می ده.صورتی و ناز. امیدوارم بتونم سالم نگهش بدارم.خلاصه تموم این کارها رو در عین زن دادن داداشی کوچیکه و مراسم خرید و رفت و امد به خونه مامانی انجام دادم .تازه هر روز هم سر کار می رفتم.حسابی هلاکم و خسته اما می ارزه.هر چه مامان حرص خورد که خودت تنهائی کاری نکن و بگذار بعد از انجام مراسم و مهمونی های بعد از عقد خانم گلی بیاد و برات تمیز کاری بکنه قبول نکردم.خودم دلم می خواست زندگیمو تمیز کنم با انرزی و عشق. پنج شنبه اون هفته هم به سلامتی مراسم عقد داشتیم و زن داداش ناز و زیبامو اوردیم برای همیشه خونه امون.از صمیم قلب ارزوی خوشبختی و خوشی همه جوونها به خصوص دادشم رو دارم. واقعا ادم لذت میبره وقتی دو تا جوون ناز و زیبا و ماشااله رعنا بهم می رسند.خدا حافظشون باشه.با خودم فکر کردم و خدا رو شکر گفتم که من ا.ی.ر.ا.ن. بودم ودر این دو هفته برای کارها و رفت وامدها و مراسم عقد دادش عزیزم در کنار مادر مهربونم و عزیزتر از جانم, پدرم تاج سرم و خواهر و برادرهای گلم حضور داشتم .قسمت این بود که من هم در این شادی بزرگ حضور داشته باشم.می دونم که مامان و پاپا چقدر خوشحال هستند .خدا دل همه رو شاد کنه و برای همه خیر و نیکی و سلامتی بخواد.

برای همه نیکی و سلامتی طلب می کنم و عشق و ارامش و شادی فراوان و بی اندازه می خوام.خوش باشید.


یه کوچولو مونده تا عید

تا عید نوروز فرصت کمی مونده .در واقع یه کوچولو دیگه تا بهار.اما اگه بخواهیم دقیقتر بگیم حدودا سه هفته دیگه....عجب از این ادمیزاد و عمر که مثل برق و باد می گذره.همین دیروز بود که خوشحال و خندان و قدح باده به دست چند ماهی بعد از قبولی مصاحبه انتظار نوروز و در واقع اخرین نوروز در ا.ی.ر.ا.ن. بودن رو می کشیدیم....

ای روزگار که چه بازی هائی با خودت داری ....حالا اونقدر خالی شدم که حتی از  لحظه دیگه خودم هیچ خبری ندارم و در واقع هیچ امید و انتظاری .

از حال و هوای شب عیدی براتون بگم .دیروز صبح که از خواب پا شدم دیدم دل اسمون هم مثل خیلی از ماها گرفته اما فکرش رو نمی کردم که بباره تا اینکه توی ظهری بارون نم نم شروع به باریدن کردن و بعد مدتی یه رگبار درست و حسابی شد.جاتون خالی که چه هوای لطیف و تمیز و خنکی .خیلی عالی بود.بادها هم که دارند خونه تکونی عید رو می کنند.امروز حسابی باد می امد و من همه اش با خودم تکرار می کردم و من مسافرم ای بادهای همواره..............

اخیرا همه جا شلوغ و پر ازدحام شده .انگار دنیا می خواد به سر بیاد و مردم هنوز کارهاشون رو تمام نکردند.توی خیابونها در حالت عادی اصلا نمی شد رانندگی کرد چه برسه به حالا. همه عصبی . همه مضطرب. همه با استرس . همه پر خاشگرو بی ادب  .از شلوغی شب عید هر سال فقط شلوغی هست اما شور و شوق و نشاط هیچ جائی بین مردم نیست.

قبلا عاشق خرید بودم .عاشق اینکه برم و ویترین های رنگین مغازه ها رو تماشا کنم اما حالا اصلا اعصاب شلوغی و ازدحام و خرید جنس بنجل و بی کیفیت با صد برابر قیمت واقعی رو ندارم.از دو ماه جلوتر با جوجو خان صحبت کرده بودیم که امسال مثل پارسال خودمون رو قاطی این بازی مسخره و زیانبار و روی اعصاب خرید و اینجور مسائل نکنیم و هر چه هم احتیاج داریم بگذاریم برای بعد .اما امان از این خدا که هر چی اون بخواد می شه .چند وقتیه دستمون به داماد کردن دادش کوچیکه هست .اونم توی این دو سه هفته اخر سالی .چشمتون روز بد نبینه که امروز بنا بود با مامان و خواهرم و داماد جان بریم خرید لباس .البته واسه خودمون ناچارا.

خیابونهای اصفهان که باریک و شلوغ و پر ازدحام . دریغ از یه جای پارک. جالبتر اینه که توی اصفهان با این بافت قدیمی و کوچه پس کوچه ها و خیابونهای تنگ و باریک پارکینگ عمومی خیلی کم هست شاید یکی دو تا در کل شهر ! تمامی کوچه ها هم که پناهگاه ماشین های مردم اواره و سر گشته و در حال روانی شدن از شلوغی و بی جائی هست. به تازگی خیابونها و البته این کوچه های شناخته شده برای همه حتی مسافر ها دارای سناریوی جالبی شده اند. از اول تا اخرخیابونها و  کوچه هائی که در مراکز شلوغ و پر تردد هست تابلوهای توقف مطلقا ممنوع مثل قارچ های سمی سبز شده اند و برادران زحمت کش و دلسوز نیروی انتظامی در حالی که چشمهاشون موزیانه می خنده از اول صبح تا نه شب (چون من یه بار در یکی از همین کوچه ها نه شب جریمه شدم در کمال تعجب !!!!!!!!!!!!!!) در حال پر کردن قبوض جریمه هستند که نمی دونم چه جوریه این برگه ها تمام شدنی هم نیستند!!!!!!به ماموره می گم اقا اینکه هنر نیست تند تند ماشین جریمه می کنی اخه مردم بیچاره کجا ماشینشون رو بگذارند ؟یه پارکینگی در نظر بگیرید درست کنید بعد هرکی گوشه خیابون یا تو کوچه ماشین گذاشت جریمه اش کنید .میگه اون به من مربوط نیست خانم زیادی پر رو نشو وگرنه می رسم خدمت .من وظیفه ام اینه!!!!!!!!!!! بعله دیگه .همه چی به همه مربوطه و به هیچ کس مربوط نیست!

حالا فکر کنید با چه عملیات زانگولر بازی جای ماشین پیدا کردیم رفتیم تازه توی پاساز ؟قیمتها که نگو .بوندس لیگا.......یعنی یه چی می شنوید ها .........تیم ملی ...........باید بری یه بانک بزنی تا یه مانتو و شلوار و کیف و کفش بخری ........اونم توی مثلا حراجی های شب عید !!!!!!!!!!!!!!!!!

جنس ها که چه عرض کنم .ادم شاخ در می یاره .دور از جون شماها و خودم هر جنسی رو که با اتیکت قیمتش می دیدم می گقتم اخه کدوم خری اینو می خره .بماند که اخر سر خودم هم به ناچار جزئ همون گوش درازهائی بودم که برای دو تا مانتو ساده و اشغال باور کنید صد هزار تومان ناقابل که با عرق جبین و کد یمین در اورده شده بود دادم.فقط بابت مانتو ها ! فکر نکنید کل بازار خرید شد ها .فقط رویت شد .همه چی عالی و خوببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب .ما چقدر خوشبختیم !!!!!!!!!!!!!!!

خوب .از خونه تکونی هم که نمی شه حرف زد با قضیه ی.ا.ر.ا.ن.ه ها که نمی شه اب و برق مصرف کرد .بهتره دست به هیچ چیز نزنیدمن گفته باشم.........ما که دو ماهی می شه تیر بارون قبوض در سایز ها و رنگها و قیمتهای بسیاررررررررررررر متفاوت شدیم یه روز اب می یاد (ایکون ندارم شما خودتون تجسم کنید یه ادم که از تعجب موهاش سیخ شده ).هفته بعدی برق (دوباره همون ایکون ).هفته بعدی گاز (برای این حالت هنوز ایکونی بوجود نیومده شما حد اخرشو در نظر بگیرید لطفا ).کمی بعد موبایلها ........و اندی بعد تلفن ووووووووووووووووووو

این قصه هر گز و عمرا تمام بشه و کلاغه هیچ وقت به خونه اش نمی رسه من گفته باشم ها.

گذشته از همه این حرفها امیدوارم سال نو خودمون روی سال میلادی این اجنبی های واقعا از خدا بی خبر رو کم کنه (اخه اگه از خدا و وضع و حال ما خبر داشتند به خدا یه شبه برامون مدیکال و ویزا و چه می دونم تابعیت صادر می کردند و با یه پرواز اورزانسی ما رو می گذاشتند کف ک.ا.ن.ا.دا)و لااقل خبر های خوبی برامون بیاره ما که هر چی موندیم این بابا نوئل  واسمون کاری نکرد که نکرد .ببینیم بابا نوروز واسمون چی می یاره.از خدا می خوام که با خونه تکونی کوچه ها و بیابونها  و دشتها و زمین .خونه دل ماها رو هم بتکونه و هر چی غم و غصه و اندوه و ناراحتیه رو پاک بکنه و ببره.هر چی بیماری و مشگلات و بدی و کینه و نفرت و تعصب کور و خشک و نابجا رو پاک کنه و ارامش و عشق و مهربونی و صفا و یکرنگی برای همه مردم کره زمین بخصوص مردم کشورم بیاره.امید دارم همگی با بهار بهاری بشیم و جونه کنیم و سبز بشیم.