من گم شده
خود خود خودم، مدتهاست که نیست. ایا کسی او را ندیده است ؟ ایا کسی او را نی شناسد؟ به گمانم جایی در همین نزدیکی هاست ،در همین گوشه و کنار،
همان خود ارام و مهربان و صبور. شبها خفته در بستر رویا ،روزها هروله کنان در شعر و سماء. همان خود پاک و بیگناهم، اری صاف و زلال و بی ریا با جسمی نحیف،روحی به بلندای البرز و دماوند سر فراز.
به دنبال خودم می گردم.مدتی است
روزها ،هفته ها، ماهها تمامی شبها در جستجویم ، در تاریکی نهانگاهان شبانه، وقتی اخرین اشعه های طلایی خورشید ارام ارام و متین در پشت کوهها نهان می شوند، وقتی ماه پرغرور و دوست داشتنی بر صندلی اسمان تکیه می زند، وقتی ستارهای عاشق چشمک زن طلوع می کنن، وقتی شهر از هیاهو و غلغله روزانه تب دیده و ملتهب، ارام در بستر خود میخوابد ، من رخت روزمرگی های روزانه از خود بر می فکنم و به جالباسی دیوار می اویزم. ارام و بی شتاب همچون روحی پراز عشق و تمنا به کنار فرشته کوچک خانه ام می خزم و ساعتها ان پاهای کوچک و زیبا،ان دستان ظریف و دوستداشتنی،ان چهره معصوم خداوند گونه را می نگرم .در قلبم غوغایی است به اندازه عظمت اقیانوسها ،در وجودم ول وله ای است سرشار از عشق و تمنای مادری. سرشارم از دلبستگی ،لبریزم از نوای زندگی، جوشانم از جذبه مادر بودن که مرا رام و سربه راه به کجاها خواهد کشاند.
در ان خلسه شیرین ،گرم می شوم و سرد، پر از فریادم و خاموش، پر می شوم و خالی ،چه هنگامه ایست این شبا هنگام.
پر می شوم از عشق، پر می شوم از هستی ،پر می شوم از ناز و نوازش، پر می شوم از شعر های کودکانه از بازی های ناب، پر می شوم از شور زندگی .زندگی اینجاست، در چند قدمی ، پشت نبض های پی در پی.
و خالی می شوم، خالی از تمامی سنگینی ها، خالی از تمامی افکار، خالی از تمامی روزمرگی ها و دلبستگی ها و دغدغه هایش، و خالی می شوم.سبک و رها همچون بادبادکی در دستان باد و به شبی می اندیشم که افکار مرا با خود خواهند بردند! به کجا نمی دانم!
گم شده ام در رویا یا واقعیت؟ در درد یا خلسه لذت؟ در غم یا غریو شادی؟ در شکوه تنهایی یا در سرمستی جمع، نمی دانم شاید جایی میان زمین و اسمانم من،جایی در همین حوالی. هر چه هست زیر سر این زنجیرهای طلایی دوست داشتنی است،زنجیرهای درخشان و پرتلالو عشق،زنجیرهای وابستگی و دوست داشتن که مرا اینگونه در همین حوالی نگه خواهند داشت. در همین حوای زمین.
هر چه باشد روزی نه بسیار دور، شاید همین فردا، وقتی رخت روزمرگی از تن به در کنم و به جالباسی دیوار بیاویزم، وقتی لبریز شوم از طغیان سرکش مهر مادری، وقتی خالی شوم از فوران اتش فشان اندیشه ها، وقتی رها شوم از مشغله های مسءولیت و تعهد، در نهان تاریکی مطلق شب،در سکوت ارام خواب دنیا، وقتی پنجره ها به روی تاریکی شب بسته اند و پرده ها کشیده از هجوم سیاهی. شاید فرصتی بیابم ،اری،شاید فردا،به همین نزدیکی. انوقت همانند هجوم بی صدای رویا، نرم و لطیف دست دراز خواهم کرد و خودم را خواهم گرفت ،نرم و چابک، همچون شکار پروانه ای سبکبال، همچون شکار اهویی گریز پا ، و خودم را در اغوش خواهم فشرد همچون مادری مهربان و سرش را روی زانوانم خواهم گذاشت، دست در موهای ابریشمی اش خواهم کرد و ارام ارام برایش لالایی خواهم خواند، من بیچاره من، من دوست داشتنی و تنهایم، من گم شده من . روزی نه چندان دور قرار خواهی گرفت ، روزی که افتاب اشعه های گرم و نورانیش را به صبح هدیه می دهد و چلچله ها میخوانند، روزی قرار خواهی گرفت.