بعدازظهر جونی( منظور یک بعدازظهر ماه جون, یکی از ماههای تقویم میلادی می باشد)
هم اکنون از زمان نوشتن من تا به حال لحظه ها که امده بودن رفتند همینطور ردیف اتوبوس های سفید و قرمز رنگ ایستگاه لینکلن فیلد و چند مرغ دریایی که بی محابا بر فراز ساختمانها پر می کشند.
مردی جوان از پله های ساختمان بلند روبه رو پایین رفت با نگاهی ممتد به گوشی مویایل در دستش.لابد در انتظار پیامکی از دوست دختر زیبایش چشم به صفحه دوخته کسی چه می داند؟ شاید در غم از دست دادن عزیزی است یا در اندیشه کاری بس بزرگ. کسی چه می داند؟
عبور هواپیما گلوی ارامش خنک تابستانی منطقه رو پاره می کند و صدای بوق بوق اتوبوس شهری از ایستگاه ریچموند . شاید پیر زنی مسن با کمری خمیده و گیسوانی به رنگ نقره خمان خمان می رود تا سوار اتوبوس شود یا شاید دختر چوان سیاه با پوستی براق و موهای بلند وز شده و در هم بافته شده با کالسگه بزرگی کودک کوچک و زیبایش رو سوار اتوبوس می کند .کسی چه می داند.
زندگی می گذرد بدون هیچ وقفه ای چون اتوبوسانی که بی صدا و به نوبت از ایستگاه عبور می کنند. به ارامی می ایستند.در باز می شود . اتوبوس همطراز کف خیابان بوق بوق زنان پایین می رود تا پیر زنان و پیر مردان, زنان باردار و مادران گالسگه به دست و مردمان ویلچر سوار به راحتی و ارامش سوار ان شوند . بعد صف بزرگی از مردمان در هر سن و رنگی به ارامی سوار شوند پول بدهند. کارت بزنند. کوپن نشان بدهند و در کمال سکوت به انتهای اتوبوس بروند و هر یک سر در گریبان خود فرو ببرند .به کتابی خیره شوند یا گوش جان به اوای موسیقی بدهند که از هندزفری می شنوند. در به ارامی بسته می شود و اتوبوس راه می افتد.....
اینجا ایستگاه دنیا هست و ما ادم ها..... به راستی چقدر چیز پیچیده ای است زندگی !
فهجان چایی ام دوباره یخ شده. من اینجا نشسته ام و تصور اینکه کودک زیبایم در کنار پدرش در حال شن بازی در پارک می باشد ارامش بخش است. اما باز دلهره ها می ایند. اصلا نرفته اند که باز گردند. انها اینجا هستن. در کنار من.در وجود من .در زندگی من. زیاده خواهی هم چیز سختی است. نشسته ام به درس خواندن. بعد از مدتهای مدید بچه داری. با هزاران تفکر و اندیشه و باید و نباید و زمانی که می اید و می رود چون برق.
اوه خدای من فنجان چایی ام سرد گشته . لیز در انتظار من است. باید درسی خواند. باید کاری کرد
اگر این پرندگان ابله پر سر وصدا بگذارند. اگر اتوبوس های ایستگاه لینکلن فیلد اجازه دهند.اگر این هواپیماهای مدام در حال عبود محلتی دهند. چه خبر است امروز. باز مرد همسایه با همسر و کودک در اغوششان از پله ها پایین می روند.با خود می گویم اوه گلدانهای گل ساختمان روبه رو زیباتر از ساختمان ما هست بی شک مدیریت ان باید زنی خوش سلیقه باشد هرچند تانی بی نوای ما هم مرد بسیار با ادب و قابل احترامی است و تمامی تلاشش را بعد از رفتن داگ و دبی برای بهبود اوضاع خواهد کرد.
فردا باید یک سری به کندین تایر بزنم دوچرخه ام تعمییر جزیی نیاز دارد. باید یک اچار بخرم و بعدازظهر در ساحل وست بورو جشنی بر پاست یادم باشد به شوالیه هم بگویم بی شک فرشته کوچکم دوست خواهد داشت.
باید درس بخوانم .لیز در انتظار من است.ان خانم جوان انگلیسی با لحجه غلیظ بریتیش و لبخند زیبایش و ارامش عجیبش.
کمی سردم است پتوی سبک را کمی بیشتر روی شانه هایم بالا می اورم .عجیب است یک بعدازظهر جونی با باد خنک! برای این موقع سال زیادی سرد است دوستش ندارم. سبزی چشم نواز بهاری با ابی شفاف اسمان و گل های رنگارنگ هر گوشه و کنار و اواز مرغکان دریایی فقط تابستانه هستن . سرما نمی چسبد. دوستش ندارم.
اتوبوس ها یکی یکی در ساعت خودشان می ایند و می روند بی سر وصدا .زمان می اید و می رود بی سر وصدا. من هنوز می نویسم....... باید درس بخوانم .لیز در انتظار من است.