ادم کمی که پخته تر می شه. یه جایی. در یه مقطع زمانی می بینه دنیا شکلش چقدر عوض شده واسش

می بینه با یه کوله بار از تجربه و شکست و ناکامی و موفقیت داره کم کم نم نمک پوسته می ندازه و رشد می کنه. من درونش شکل گرفته. عوض شده. کوفته شده و یه من جدید روبه روش نشسته. 

این من جدید خیلی واسه ادم غریبه اس. نه اینکه ندونی. ته اینکه تا به حال عوض نشده باشی. انسان همیشه و در هر لحظه در حال تغییر عست نه تنها جسمی که روحی و شخصیتی هم. اما از اون مقطع به بعد بیشتر می فهمی بیشتر حس می کنی در واقع مثل یه شهوده یه مرتبه می فهمی اون من درونت. اون ایگوی قبلی نیس دیگه

نمی دونم اما حسی که از این کشف و شهود درونی به ادم دست می ده حس هیلی متفاوتیه و صد البته در ادم های مختلف فرق می کنه. بسته به زاویه دیدت به زندگی. حتی به خودت و زندگیت. خواسته هات. داشته هات. نداشته هات اون حس هم متفاوت هست. 

الان مدتیه دچار این تب پنهان درونی شدم. نظراهاری می خونم. هری پلتر میخونم. تربیت کودک دوساله و گاها دیوان حافظ در کنار تمام سرگشتگی های درسی دانشگاه و روزمرگی های سرسام اور زندگی مدرن اما پیوسته لین حس درونم رو قلقلک می ده. هر چه هست برای من خیلی زیبا نیس چون چیزهایی رو به چشمم میاره که دوست ندارم اما گاها حس بلوغ عقلی عجیبی باهاش عجین شده. ملقمه ای از پختگی و صبوری و درایت

هر چه هست هر لحظه به خودم یاداور می شم که من بسیار جوان هستم و پرانرژی و سری دارم پر ز رویا. با همه این احوال خورشید هر روز از مشرق طلوع خواهد کرد و ستاره ها شبها در اسمان چشمک خواهند زد. این من نورس و نوظهور من نیز هم هنوز عاشق خواهد بود